بخشي از گفتگوي ويژه مجله نسيم هراز با حامد بهداد توسط خسرو نقيبي كه فقط شامل سوالات و صحبتهايي درمورد فيلم در حال اكران «حس پنهان» است:
***

خسرو نقيبي:
توي جشنواره دو واكنش متفاوت راجع به نقش و بازيت تو فيلم «حس پنهان» وجود داشت كه احتمالا زمان اكران تشديد هم ميشه. يه عده ميگفتن حامد بهداد ابعادي به نقش داده كه فراتر از نقشه و بهداد نقش رو از اوني كه تو فيلمنامه هست، پررنگتر كرده. بعضيها هم ميگفتن اجراي تو رونويسي خوبي بوده از بازيهاي خوب يه سري از بازيگراي حالا ديگه كلاسيك دنيا. اين حرفها يعني مواضع موافقها و مخالفهاي تو توي اين مدت تشديد شده. خودت فكر ميكني توي «حس پنهان»، اين اجراي تو از نقش، همونه كه تو فيلمنامه بوده يا خود تو نقش رو پررنگ كردي؟ بذار يه مثال بزنم و بعد جواب بده. اون سكانسي كه ميري توي دفتر فروتن و گردنبند رو برميداري؛ اين سكانس، سكانس بازيگر مكمل فيلم نيست؛ سكانس بازيگر اصلي فيلمه و بهنوعي مهمترين سكانس فيلم. خودت راجعبه اين حرفهايي كه زده ميشه چي ميگي؟ بازي من، اجراي خوبييه از شمار بازيهاي يك سري بازيگراي خوب كه من توي اون مجموعه ميگنجم. من تو دستهبندي بازيگرهاي خوب جهان قرار دارم. اين اجرا از اون دستهبندي و از اون مدل بازيگرا، اجراي خوبييه. اين كه ميگم «من» شايد از جسارت نباشه؛ شايد از خامي باشه... ولي حقيقت داره. و الا بازيگرهاي ديگهاي هم داريم تو همون سينماي آمريكا و اروپا كه به لعنت خدا هم نميارزن؛ فقط شانسشون اينه كه اونجا به دنيا اومدن، همين. كپي، مثلا از روي دست كدوم بازيگر؟
اون رونويسي جزو تعريفا بود. اون سكانس گردنبند رو چند نفري با بازيهاي براندو مقايسه ميكردن... نه؛ كدوم بازي براندو؟ نه، نه... منم. من بودم.
فكر نميكني اين مدل اجراهاي پرحجمت از سقف بازيگري فيلم بالاتر ميزنه؟ اين اجرا از سقف بازيگري اين سينما بالاتر ميزنه، چه برسه به يه فيلم. مگه بازيهاي وثوقي و پرستويي و مهدي هاشمي نميزنه؟
خب، اين به ضرر فيلم تموم نميشه؟ چارهاي نيست. حتي اگه به ضرر فيلم تموم بشه و حتي اگه خود منم بسوزونه، بايد اين اتفاق بيفته و بايد سليقه برتر تحريك بشه. الان با تحريف سليقه مواجهيم. بازيگري يه شغل دمدستييه. فقط در سطح ديگهاي كار هنرمند تبديل به هنر ميشه. تبديل به شگفتي ميشه. جايي وجود داره كه محاله دست كسي بهش برسه. جايي وجود داره كه تصوارت مخاطب رو متعالي ميكنه. انرژي انسانيت رو بالا ميبره، نه انسانيت به معناي اخلاق و تمدن و تجدد. انسانيت به معناي قواي حي و حيات. در بازيگر يه نوع انرژي هست كه اين انرژي متمركز توي عميقترين نقطههاست، استخراج ميشه و هالهاي دور تو رو فرا ميگيره و تو همه چيز رو تماشايي ميكني. اون سكانس استثنا خوب طراحي شده، بازي من هم بد نيست. بد نيست كه... خوب بازي كردم. اصولا من جز بازيگراي خوب مملكتم و اون بازي جزو بازيهاي خوب منه. مگه تا حالا چهطور بوده؟ تو كدوم فيلم بوده كه باشم و خوب نباشم؟ نه من؛ بازيِ من. خودم كه سراسر پرم از نقص و كمبود و خودكمبيني. ولي توي اجراي نقش اين عقدههاي حقارت دست از سرم برميدارده. چون همونها رو به معرض نمايش ميذارم. همون چيزهايي كه ازشون ميترسم رو به معرض نمايش ميذارم. ميترسم مردم توي خيابون من رو لخت ببينن، روانم رو برهنه ببينن ولي نميترسم جلوي دوربين برهنه باشم. ميترسم توي خيابون افكارم رو بخونن ولي جلوي دوربين اون افكار رو به شكل ديالوگ ميگم و حتي رفتارش رو اجرا ميكنم و زندگي ميكنم. ميترسم پشت سرم رو، عقبه ذهنم رو به كسي نشون بدم ولي جلوي دوربين هراسي ندارم و از اين برونفكنيها رها ميشم و همه اون عقدهها تبديل به نمايش ميشه.
بگذار موردی راجع به فیلم حرف بزنیم. یه سکانسی هست که خواهر تو میياد خونه و تو ازش میپرسي كجا بوده. خلاف اين كه به عادت ايروني بايد تو اين شرايط داد زده شه، تو با يه لحن خفه، تو يه جور حس دروني عجيب با اين آدم حرف ميزني. اين هم كاراكتر روبروت رو بيشتر مرعوب ميكنه و هم تماشاگر رو. درسته كه بههر حال اين كاراكتري كه بازيش ميكني، كاراكترييه كه سايكوئه ولي عكسالعملهاش، باورپذير دراومده. ميخوام ببينم تو بازي چه اتفاقي برا اين نقش افتاده؟ پس ذهن اين شخصيت يه شكي به والدينش وجود داره؛ يه بدبيني به پدر و زني كه تو زندگي پدرش بوده. اين بدبيني كثافت زندگيش رو تشديد ميكنه و همينطور صدمهاي كه به مادرش و به پيكرهي زندگيش خورده. حضور يه زن دوم، يه هوو، يك معشوقه باعث يه خودسانسوري شديد تو كاراكتر ميشه كه از ترس ميياد. اما ما تو اون آدم، ظن به اصول اخلاقي ميبريم. اين يهجور ترس زياده كه به مواخذه منجر ميشه. اين عكسالعمل تو ترسه، نه تو حقيقت. براي اينه كه منفجر نميشه. چون ريشهاش ترسه و حقيقت نداره. براي اينكه پرتاب نشه و تركشِش اول از همه خودش رو نگيره، انرژيِ ترس رو مهار ميكنه و بار احساس رو از روي كلامش برميداره. كي اينكار رو ميكنه؟ من. حامد بهداد بار احساس رو از روي كلمه برميداره تا صرفا فقط يه گزارش بده در قالب پرسش، و يك گزارش بگيره در قالب جواب. حجم مخفيشده و كنترلشدهاي از ترس و عقدهها؛ حجم قابل انفجاري براي تخريب كه صرفا توي لحظه داره كنترل ميشه. اين چيزي نيست كه ديده نشه؛ چه توسط بازي بازيگر جلوي دوربين و چه توسط يه شخصيت حقيقي تو زندگي. اين ديده ميشه. اين همون چيزييه كه ميتونه توي بازيگري لايههاي دوم و سوم بسازه و بازيرو از تكبعديبودن نجات بده و ميتونه در عزصهي زندگي، روانشناسي بشه... ميشه ازش لايهبرداري بشه براي شفا و براي زدودن انسان از بيماريش. اگه من اونجا دارم اين كارو ميكنم درسته. بر حسب موقعيت اين كارو ميكنم. بر حسب موقعيت، اول دارم درست عمل ميكنم و دوم، دارم زيبا عمل ميكنم. اول سكانس رو به رسميت ميشناسم و اگه اشكالي داشته باشه درستش ميكنم و مرحله دوم اينه كه اسكنش ميكنم و صحيح اجراش ميكنم و مرحله بعدي اينه كه زيبا اين كارو كنم. و الا يه بازيرو صرفا از روي تكليف انجامدادن كه هنر نيست.
تو يه سري ديالوگ عجيبغريب خوب داري. چيزي كه مسلمه فيلمنامه رو يه نفر نوشته و سطح ديالوگها يكييه. اما عملا بعضي جملهها رو كه حامد بهداد ميگه يه جور ديگهاس. اونجا كه ميگي «وقتي يكي رو دوست داري؛ اذيتش نكن. فقط تا ميتوني نگاش كن...»؛ عملا يه اتفاق عاشقانه توي نقش ميافته كه فرق داره با دنياي باقيِ كاراكترها. اينا از كجا ميياد؟ آبادان بوديم سر «روز سوم»؛ بهرام صحيحي كه من خيلي دوستش دارم.. يادش بخير...
يكي از نازنينترين آدمهاي روي كره زمين... آره، دستيار مصطفي رزاقكريمي بود. زنگ زد و گفت حامد يه نقش هست، فلاني و فلاني و فلاني بازي ميكنن. گفتم نه. اون روزا يه عزيزي ميرفت سفر. من چه ميدونستم دنيا اينطورييه كه آدم با يه مويز گرميش كنه و با يه غوره سرديش. ما هم سرديمون كرد. حال خرابي داشتيم. بدحال، بد روحيه و افسردگي و خودخواهي و عادت و كمبود و خودكمبيني و همينجوري اينها بود. مگه ميشه آدميزاد اينقدر تهي باشه؟ پوچ باشه؟ مگه ميشه اينقدر بهش صدمه بخوره؟ علي مونده بود و حوضش. من مونده بودم و حال بدم. مرتضي رزاقكريمي زنگ زد. تهيهكننده فيلم. من توي «اين زن حرف نميزند» براشون بازي كرده بودم.
اين كِي بود؟ روز سوم تموم شده بود و به جشنواره رسيد و من رفتم فيلم رو ديدم، كانديدا هم شدم و چه حيف كه بابت بهترين نقشهايي كه بازي كردم هربار جايزه نگرفتم... حالا خيلي هم چيز مهمي نيست. واسه قرتيبازي بعضي وقتها خوبه.
وسط بحثمون، باز خوب بود اون سال كانديد شدي؛ امسال اينكار رو هم نكردن... حيف! كانديد هم نكردن. شنيدم مردم توي سالن اختتاميه وقتي جايزه رو ميدادن ميگفتن حامد بهداد.
تنها جايزه قطعي قبل جشنواره بود به نظرم. انگار بهشون برخورده بود كه گفته بودي سيمرغ بايد دنبال من باشه، نه من دنبال سيمرغ... بهشون برخورده بود؟ همچين ميگي بهشون برميخوره كه انگار خودِ سيمرغن. داورن ديگه. ايني كه من گفتم بايد به سيمرغ بربخوره. سيمرغ هم بيجا كرده بهش بربخوره.
اون جملهاي كه گفتي برا خيليها گرون تموم شده بود... گرون تموم شده؟ چقدر گرون؟ يه ميليون تومن؟ دهميليون تومن؟ يك ميليارد؟ چند تموم شده كه توان پرداختش رو نداشتن؟
به هر حال، اين حرفت جشنواره رو ميبره زير سوال... زير سوال؟ اينا همون داورهايي هستن كه اگه داور جشنوارهاي بودن كه «هامون» داشت خسرو شكيبايي جايزه رو نميگرفت. همون داورهايي هستن كه پرويز پرستويي سر «ليلي با من است» جايزه نميگرفت. حميد فرخنژاد جايزه نميگرفت به خاطر «عروس آتش»، به داريوش ارجمند، اگه داور اينا بودن جايزه نميدادن به خاطر «ناخدا خورشيد». براشون گرون تموم شده؟ چي؟ حميد سمندريان استاد تكتك همشونه. به من ميگه «هوووي ديوانه! هوووي خولي.» سمندريان از اين باجها به كسي نميده. دستش رو ميبوسم، ميزنه پشتم و ميگه «اين بهترين شاگرد منه.» خودشون رو زیر سوال بردن. من واسه خودم ناراحت نیستم. میگم ميشه انستيتو درست كرد. سميناري تشكيل داد كه بازيگري رو ارتقا بده. من ميگم ميشه، ميشه. من ميگم بيايم سليقه رو ببريم بالاتر. حالا بازيگري كه تو اون فيلم خوبه چرا اينجا بده؟ خب فيلمنامه بده؟ كارگرداني بده؟ فيلمنامه رو ببريم بالاتر. من ميگم ميشه به سطح سينما افزود. سانسور كمتر... آزادي بيشتر. وسعت فكر و فرهنگ رو افزايش بديم. ميشه كه بشه. هركس حقانيت داره مورد تاييد منه، حتي اگه مخالف منه. حقانيت و شعور همديگه رو صدا ميزنن. بايد دور هم جمع شد و راجع به بازيگري و سينما و هنر گفتوگو و نظريهپردازي كرد تا سطح بالا بره.
بحث اصليمون گم شد ولي خوب شد راجع به اين بخش هم حرف زديم. رزاقكريمي زنگ زد... آره، دوباره زنگ زدن. ديگه قرارداد بستيم و فيلمنامه رو خوندم كه مقابل كي هستم و فيلمنامه چي بود و اصلا نميخواستم بازي كنم. سر «روز سوم» هم نميخواستم. دو تاش هم شد! دو تا از بهترين كارام. آبادان حالم خيلي بد بود. چه جوري فراموش كنم؟ اصلا لازمه فراموش كنم و كنار بيام؟ در اين عالم بيعشقي كه دوست داري خودت رو بكشي؛ تو اين خستگي اين نقش هم به پُستِت ميخوره. تو بايد راز همراهشدن تخيل رو با واقعيت بدوني. بايد راز بهكارگيري روزمرهگي رو بدوني. رمز استخراج واقعيت به حقيقت رو بدوني و اونا رو تصوير كني و از اونا صورتي خيالي بسازي. اونا رو به بهترين نحو ممكن نشون بدي. تو بايد ايمان داشته باشي كه هست، تو ذهن تو بهترينش هست و تو بايد ازشون استفاده كني. اون دیالوگها رو به تو ميدن. خوب، اونا رو نگاه نكن. اون تلنبارهايي كه تو ذهنت شده، ديالوگ كن. نترس، بگو ... ميگي... و ميشه. يهسري ديالوگا تو فيلمنامه هست و يهسري نيست. من وجوه مشترك واقعيت و خيال رو بلدم. من تماشاگر رو ميكشم تو سينما. مگه سر «مجنون ليلي» اين كارو نكردم؟ مگه سر «نقاش مرده» ادعايي ميكنم؟ كمكتون ميكنم. شما هم من رو شريك كنيد. مشكل من با بيضايي نبود، مشكل اين بود كه ميخواستن به اسم آقاي بيضايي من رو با يك قرون ببرن سر كار. ميرم جايي ميايستم كه واقعا ارزشمندتر باشم براشون. من سينما رو با مسعود كيميايي ياد گرفتم. هر كي ميخواد خوشش بياد و هر كي ميخواد بدش بياد. كمتر كسييه كه ندونه سينماي ايران مديون كيميايييه. سر «حس پنهان» همه حسهام همراهم بود. من به اضافه خودم به اضافهي سفارشي كه بهم ميشه. مگه چيكار ميكنم؟ همون كاري كه حميد فرخنژاد هم ميكنه. به هر حال عهد كردم آبروي بازيگراي گذشته رو نگه دارم. آبروي بازيگراي گذشته رو. آبروي فردين، مفيد، وثوقي، هاشمي، شكيبايي، پرستويي، انتظامي، كيانيان، معمتدآريا، آدينه، فرجامي... بايد آبروي اينا رو حفظ كرد. دارم اين كار رو ميكنم. بازيگري وجود داره و چيزيست با ارزش به وقت خودش و بايد كه قصه مزين به جذبه بشه و بازيگر ميتونه اين كار رو بكنه. «حس پنهان» اينجوري بازي شده. به پاس حفظ آبروي همونها.
منبع: ماهنامه اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و ورزشي نسيم هراز/ سال سوم. شماره سيام. تير ۸۷
***
هيوا:
براي حفظ احترام حقوق اين ماهنامه فقط بخشي از مصاحبه را فعلا در وبلاگ قرار دادم. بخشي كه مناسب حال و هواي اين روزها يعني روزهاي اكران فيلم «حس پنهان» است كه ممكن است خواندش بعد از اتمام اكران ديگر سودي نداشته باشد. مسلما براي اين كه اين بخش فقط شامل گفتگو راجع به فيلم «حس پنهان» باشد به اجبار ترتيب سوالها كمي جابهجا شده است. مصاحبه كامل را بعد از چاپ شماره بعدي اين مجله، در وبلاگ قرار خواهم داد.
وبلاگی برای حس پنهان: HESSEPENHAN
درست از دو هفته قبل از شروع اكران «حس پنهان» به اين طرف، به طور مداوم از سايت سينماي ما در قسمت "ارتباط با ما" درخواست كردم كه اگر امكان دارد از اين فيلم هم آنونس و تيزر در سايتتان قرار دهيد. ولي مثل اينكه فقط همين يك قسمت سايتشان تعطيل است! البته من توقع بالايي نداشتم چرا كه اينها، تيزر فيلم "هميشه پاي يك زن در ميان است" را چند هفتهاي زودتر از اكرانش و تيزر فيلم "ده رقمي" كه اكرانش از چهارشنبه اين هفته آغاز ميشود را قرار دادهاند. پس نميتوانند آنونسي از اين فيلم كه ۵ روز از اكرانش ميگذرد بگذارند؟ نه تنها از تيزر و آنونس خبري نيست بلكه در قسمت فيلمهاي روي پرده سايتشان هم نام اين فيلم اضافه نشده. و اين هم انتقاد تهيهكننده «حس پنهان» از گراني تبليغات سينمايي در تلويزيون كه امروز در سايت خبرگزاري فارس خواندم:
خبرگزاري فارس: تهيهكننده «حس پنهان» از هزينههاي بالاي تبليغات شهري و تلويزيوني گلايه كرد و گفت كه اين فيلم در سكوت تبليغاتي در حال اكران است.
«مرتضي رزاقكريمي» مدير دگا فيلم و تهيهكننده اين فيلم در گفتوگو با خبرنگار سينمايي فارس اظهار داشت:شروع اكران «حس پنهان» را بايد شروعي نسبتا خوب و قابل قبول دانست،در شرايطي كه هنوز نتوانستهايم تبليغات آن را شروع كنيم. وي افزود:با توجه به بالا رفتن نرخ تعرفههاي تيزرهاي تبليغاتي ،متاسفانه هنوز اين امكان بوجود نيامده كه تبليغات وسيعي انجام داد.انتظار ما اين است كه صداوسيما و ديگر ارگانها از فيلمهاي سينمايي بخصوص فيلمهايي كه بار فرهنگي دارند و حاوي ارزشهايي براي نسل جديد هستند،حمايت نمايند. رزاقكريمي گفت:البته تبليغات محيطي هم هزينههاي بالايي دارد و فرمولهاي آن شامل حال ما نميشود. تهيهكننده فيلم در حال اكران«حس پنهان» ادامه داد:با نرخ تعرفههاي آگهي كنوني و تبليغات تلويزيوني كاملا بعيد ميدانم كه بتوانيم تبليغات گستردهاي براي فيلم داشته باشيم،فقط تكيه ما بر تبليغاتي است كه از موج مخاطب فيلم و بخصوص زنان بوجود ميآيد،چرا كه به سرنوشت بسياري از زنان و خانوادههاي جوان بي شباهت نيست. وي در انتها افزود:فيلم در سكوت تبليغاتي به اكرانش ادامه ميدهد كه با بررسي كه در سينماهاي مختلف انجام شد،مخاطب از اين فيلم راضي است. در «حس پنهان» كه در گروه آزادي جايگزين فيلم «همخانه» شده است،محمدرضا فروتن، مهتاب كرامتي،حامد بهداد، آتيلا پسياني،نيوشا ضيغمي،شهره لرستاني،سپيده علامه بازي كردهاند. اين فيلم به عنوان دومين تجربه كارگرداني رزاق كريمي داستاني را در يك بستر اجتماعي تعريف ميكند. «حس پنهان» روايتگر زندگي امير و سيمين زوجي جوان است كه زندگي آنها با ورود زني دستخوش دگرگوني ميشود.
انتهاي پيام/
***
دیشب قبل از بازی فینال جام ملتهای اروپا تبلیغ کوتاهی از فیلم پخش شد که در آن فقط نام بازیگران پشت هم و با سرعت روی تصاویر کوتاهی از ایشان ذکر شد. از تلویزیون انتظار چندانی نمیرود كه براي اين فيلم شرايط ويژه تبليغي قائل شوند. آنها را به هنر چه كار؟ تا وقتي تبليغات پفك و بستي سود سرمايهاشان را تامين ميكند نبايد هم دلشان براي سينما بسوزد. حالا جاي شكر دارد كه تبليغات فيلم تحسینبرانگيز «به همین سادگی» را تا همين اواخر هر از چند گاهي پخش ميكردند!
نميدانم چرا ولي احساس ميكنم نظر مثبتي در جامعه سينمايي ما نسبت به اين فيلم وجود ندارد. بنابراين تصميم گرفتم از همين وبلاگ براي تبليغ اكران اين فيلم در حد بضاعتم استفاده كنم تا كمي دينم را حداقل به بازي فوق درخشان حامد بهداد در اين فيلم ادا كنم. و اينكه فكر ميكنم نقدهايي كه در جشنواره بر اين فيلم نوشته شده كمي غير منصفانه است و شايد ناشي از ديدن چندين فيلم پشت هم در فضا و حال و هواي جشنواره بوده باشد. من صادقانه عرض ميكنم كه بار دوم نه تنها از فيلم بيشتر خوشم آمد بلكه بازي بهداد، چندين بار بيشتر از بار اول كه در جشنواره ديدم، مجذوبم كرد و شگفتزده. بازي بهداد در اين فيلم تركيب و هارموني زيبايي است از تمام بازيهاي سابقش به علاوه نمايش جديدي از آنچه كه هميشه براي لرزاندن دل تماشاگر در آستينش نهفته دارد.![]()
وبلاگی برای حس پنهان: HESSEPENHAN براي همه آنهايي كه حس پنهان را دوست دارند و براي آنان كه فيلم را دوست ندارند اما در دادگاه وجدان خود بر خوبي: بازيها، تصويربرداري، تدوين، موسيقي و ... آن مهر تاييد ميگذارند.
اين هم عكسي از كنسرت گروه داركوب كه به عدهاي از دوستان قولش را داده بودم. اين تنها عكس حامد بهداد است كه از اين گالري برداشتم. اين هم خبري از كنسرت بعدي اين گروه و گزارش نشست خبري «گروه داركوب» در خبرگزاری فارس: تا قبل از محرم و صفر اجرا ميكنيم
و این هم گزيدهاي از دو مطلب از سايت همشهري آنلاين با نامهاي بهار نواهاي ايراني در چهار فصل نوشته سما بابايي و اين مخاطبان از كجا آمدهاند؟ ديدگاه نگار پدرام،كه به گروه داركوب و حامد بهداد مربوط ميشود:
سما بابايي: 
دعواي ارشاد و حوزه هنري
«فضاي مطبوعاتي ايران اما در تمام مهر ماه سالجاري معطوف به لغو برنامه گروه موسيقي داركوب به سرپرستي همايون نصيري در تالار انديشه حوزه هنري بود. اين گروه كه از حضور محمدرضا گلزار بهعنوان نوازنده و حامد بهداد بهعنوان خواننده بهره ميگرفت، به اندازه كافي مورد توجه مخاطبان و همچنين رسانهها قرار داشت تا اينكه لغو اين برنامه در ساعات پاياني اجراي برنامه به حاشيهها بيشتر دامن زد. ابتدا بيان شد كه بهعلت استقبال بيش از حد مخاطبان، برنامه كنسرت لغو شده است، اما خيلي زود دليل اصلي ماجرا بيان شد.
دعواي حوزه هنري و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي كه از انتشار آلبوم ترنج آغاز شده بود، اين بار با برگزاري اين كنسرت دامن گرفت، بهطوري كه مديركل دفتر موسيقي ارشاد گفت: درصورتي كه نهادها و سازمان ها بدون مجوز ارشاد اقدام به نشر موسيقي يا برگزاري كنسرتي نمايند، طبق قانون با هماهنگي نيروي انتظامي جلو فعاليت آنها گرفته ميشود.»
***
«نگار پدرام» هم با سخنی در باب تاثیر رسانهها در تعداد مخاطبان يك اثر هنري (مانند كنسرت)با شمردن مواردي چون: «معرفي آثار در نشريات، اختصاص صفحه مخصوص به يك موضوع، تبليغ، گفتوگو، گزارش، خبر و...» از فعاليتهاي اين نوع رسانهها در جذب مخاطبان دفاع كرده، به اين مساله اشاره كرده كه ديگر، گروههاي موسيقي تمايل چنداني به ارتباط با رسانهها ندارند و در قسمتي از نوشته با اشاره به كنسرت گروه داركوب گفته است: «كنسرت گروه داركوب هم به خاطر اسم حامد بهداد آنقدر سر زبانها افتاد كه ديگر نياز به روابط عمومي و ارسال بليت براي خبرنگاران نداشته باشد. انگار تا وقتي كه خيالشان از فروش بليتها و يافتن مخاطب راحت باشد رسانهها را نميشناسند. اما فقط كافي است يك نقد درباره آثارشان نوشته شود تا علاوه بر روزنامهها، خبرگزاريها را هم وارد ماجرا كنند.» و با اشاره به "نبود نقد مكتوب هنري" مطلب را ادامه داده و با اين جمله مقاله خود را به پايان رسانده: «در حقيقت، ارتباط با رسانهها هر چه بيشتر، مخاطب كنسرتها بيشتر، نقد موسيقي بيشتر.»
***
عليرغم بيميليام نسبت به اين كنسرت و خوانندگي حامد بهداد در كل، سعي كردم مطلب مفيدي در خصوص اين موضوع، براي شما دوستان قرار بدم.
چنانچه عکس یا مطلب تازهاي از اين كنسرت به دستم برسد در همين پست قرار خواهم داد.
این عکس یه حسی به من میده که نمیدونم چرا نميتونم توصيفش كنم؟!
و اما «حس پنهان» اكرانش از امروز يعني ۵ تير در ۱۱ سينماي تهران و ديگر سينماهاي كشور آغاز شد. يكي از فيلمهاي پرستاره اين تابستان كه از جهات بسياري «اولين» محسوب ميشود. اولين كار سينمايي بلند كارگرداني كه پيش از اين در اتريش، تنها، كار مستند انجام داده است. اولين حضور مشترك حامد بهداد و محمدرضا فروتن. اولين فيلمي كه حامد بهداد برايش حتي كانديد هم نشد.
در زير نكاتي چند از حواشي و متن فيلم در زمان توليد و اكرانش در جشنواره ميآورم كه خواندنش خالي از لطف نيست.
شكلگيري عوامل:
رزاق كريمي در خصوص چگونگي شكلگيري عوامل فيلم گفته است: هيچگاه عادت نكردهام تا پايان داستان هنرپيشه انتخاب كنم. زمانى كه داستان حس پنهان به پايان رسيد به همراه بهرام صحيحى كه دستيارم بود تعداد زيادى فيلم را تماشا كردم و به يك تعداد انتخاب اوليه رسيديم. مهدى كرمپور و ابراهيم حاتمىكيا هم چند بازيگر را به من پيشنهاد دادند. بعد تهيهكننده تماس گرفتند و بازيگران آمدند. ابتدا محمدرضا فروتن مىگفت دوست دارد نقش بهرام را كه بعدها حامد بهداد آن را ايفا كرد بازى كند. اما من دوست داشتم ايشان امير را بازى كنند.
نشست فيلم در سينما صحرا:
رزاق كريمي در نشست فيلم عنوان كرد: اصل فیلم ارتباط با مخاطب و بیننده است و مسالهای که در اتریش یاد گرفتم این است که فیلمی که مخاطب نداشته باشد جایگاهی ندارد. نگارش فیلمنامه حدود دو سال طول کشید البته در مقاطع مختلف که چند بار بازنویسی شد و موضوعی که درخصوص "حس پنهان" اهمیت دارد این است که این فیلم شخصیتمحور است و درگیری آدمها با خودشان ویژگی اصلی فیلمنامه است.
از نشست مطبوعاتي اين فيلم كه در بهمن ماه ۸۶ در سينما صحرا برگزار شده ميتوان به عنوان يكي از حاشیهدارترين اين نوع نشستها نام برد، آن هم تا حدودي به دليل رفتار و صحبتهاي حامد بهداد بوده است. براي مثال در جايي امير كاظمي از «سينماي ما» به بهداد ميگويد: «شما ما را ياد مارلون براندو مياندازي...» و حامد بهداد در حالي كه گويا دارد ميكروفن را از روي ميز ميكند ميگويد: «من؟ مارلون براندو؟ از نظري كه داري خيلي ممنونم» و همه در سالن ميخندند.
در جايي ديگر ميپرسند: «انگار نقشتون در فیلم روی رفتار عصبی شما تاثیر گذاشته، احساس نمیکنید کمی اغراق بوده و از توان شما خارج است؟» و بهداد با ژست و عصبانيتي خاص در جوابي كه تشويق حضار را به همراه دارد ميگويد: «این که میگی یعنی چی؟ چرا یکی مثل من نمیتونه پاشو از محدوده سینمای ایران بگذاره بیرون؟ ها؟ ... بعضیها هستن که ژست میگیرن ولی از پسش بر نمیان، ولی من این پتانسیل رو دارم ... بازیگری غلو شده یک مغناطیسی میخواهد و هر کسی آن را ندارد، من غلو میکنم و مغناطیس آن را دارم.» وي در خصوص موفقيت خود در اين فيلم گفته است: اصولا در هر فیلمی اگر توفیقی نصیب من شود ناشی از عدم اعتماد به نفس است همیشه این خوف و رجا و بیم و امید در من وجود دارد و در یک خلاء به سر میبرم که گاهی حاصل کار خوب و گاهی بد میشود. درخصوص نقش بهرام باید بگویم این نقش مثل یک دمل است که نشاندهنده یک بیماری است و تمام ریاکشنها که باید بیرون بزند مانند یک دمل از یکجا بیرون میزند.
گرچه اغلب حاضران در سينما صحرا نسبت به بازى حامد بهداد در فيلم «حس پنهان» موضع منفى داشتند، اما او از خودش به شدت حمايت كرد و مدعى شد بازىاش از آنچه قبلاً فكر مىكرد، ديدنىتر شده است.
نيوشا ضيغمي هم در نشست مطبوعاتي از كمكهاي حامد بهداد تشكر كرده و در جايي گفته است بعد از فيلمبرداري سكانس درگيري ندا و بهرام، من و حامد بهداد هر دو گريه كردهايم زيرا حس واقعي بوده است و تماشاگر هم باورش خواهد كرد. وقتي خودت باور كردي، ديگران هم باور ميكنند.
درباره فيلم:
اگر به تماشاي فيلم بنشينيد نماهاي درشت بسياري از چشمها و چهره بازيگران خواهد ديد كه رزاقكريمي دليل آن را اينگونه بيان كرده است: من دوست دارم آنقدر با لحظهها درگیر باشیم که بتوانیم یک جراحی با نگاه داشته باشیم و مخاطب از طریق نگاه بازیگران پی به حالات درونی بازیگران ببرد. يكي از سكانسهاي فيلم كه تحسين زيادي را براي بازي حامد بهداد بدنبال داشت و ديدن دقيق و با تمركز آن را به تمام دوستان توصيه مي كنم سكانس دفتر دكتر روانشناس(مهتاب كرامتي) است كه بهداد بازي درخشاني از خود به نمايش گذاشته است.
منتقدين و فيلم:
بيشتر منتقدين از حضور پررنگ و آزاردهنده تبليغات يك شركت بستني در اين فيلم و همچنين ناتواني كارگردان در ساخت فيلمي براساس يك قصه تكراري شامل يك مثلث عاشقانه كه تنها ميتوانست در پرداختي خوب تبديل به فيلمي قابل تامل شود، به عنوان ضعفهاي اين فيلم نام بردهاند. يكي از منتقدين در خصوص اين فيلم گفته است که اگر حامد بهداد و بازی درست و مؤثر و بیاغراقش در نقش بهرام نبود، رواننژندی برادر معشوقه (همین بهرام) توان چندانی نداشت تا سر و شکل تازهای به این قصهی تکراری بدهد.
در قسمتهايي از اين نوشته از وبلاگهاي سامانتا و اتفاق نو و سايت ايسكانيوز بهره بردهام.
قابل ذكر است: اين فيلم در سينماهاي آزادي، صحرا، بهمن، فرهنگ 2، فلسطين، مركزي، شاهد، تهران، جمهوري، دهكده، جي و سه فرهنگسرا به نمايش درميآيد و همزمان در 36 شهر نيز اكران خواهد شد.
یادداشت حامد بهداد برای بهرام صحیحی، دستيار كارگردان فيلم «حس پنهان»:
«دلم نميآد همه فيلم رو رو پرده ببينن و منو يه چند نفر ديگه براشون جلوه کنيم و تو هم لابه لاي خاطرههامون گم بشي. چه ارزشي داره تشويق مردم و اون همه شادي اگه با تو قسمت نشه. تویی که اون همه زحمت میکشیدی و روحیه میدادی ولی چشمات غمگین بود. اون روز برفی که من حالم خوب نبود, میچرخیدی و بهم انرژی میدادی که برم جلوی دوربین. اگه توفیقی نصیبم شد نصفش مال تو. اگرم نه, همش مال خودم.»
اين نوشته رو پانيذ عزيز زحمت کشید، فرستاد و گفت:
«این نوشته رو حامدبهداد برای بهرام صحیحی نازنین به خاطر فیلم حس پنهان نوشته. خیلی جالب و بااحساسه. من که خیلی دوستش دارم.
»
تازه رسیده بودم خونه.خسته بودم اما دلم میخواست فیلم روز سوم رو ببینم. چون خیلی تو جشنواره فجر غوغا کرده بود. میدونستم جنگیه. میدونستم کارگردانش لطیفیه و بازیگراش باران کوثری و ...
سکانس های اولو که دیدم با اون صداهای مهیب انفجارو و اون غربت مردم خرمشهر تازه داشتم میرفتم توی مود فیلم که نمیدونم از کجا پیداش شد. یه افسر عراقی که نقششو حامد بهداد بازی میکرد.
از قبل بهدادو میشناختم. نمیدونم دقیقا کی بود. ولی میشناختمش. بوتیکو چند سال پیش ازش دیده بودم. یادم میاد انقدر از شخصیت مهرداد توی این فیلم بدم اومد که تا مدتها اسم بوتیک حالمو بهم میزد. سایه افتاب, این زن حرف نمیزند, کافه ستاره و... توی همه اینها من ادمی رو میدیدم که توش یه بیقراری خاصی موج میزنه. هی با خودم میگفتم این پسره معلوم نیست چشه؟ حتی یادم میاد وقتی صندلی داغو میدیدم از اینکه یه لحظه آرامش نداره معتجب بودم. انگار دیدنش مضطربم میکرد. تا اون لحظه حامد بهداد این جوری برای من معنی میشد. بازیهاشو دوست داشتم ولی بیقراریش ,عصبیتش و... آزارم میداد. 
ولی وقتی فیلم تموم شد من تو بهت بازی بهداد مونده بودم. هی از خودم میپرسیدم آخه این چه جوری تونسته این نقشو در بیاره. البته فیلم بازیهای خوب دیگهای داشت, اما نقش حامد با اون لهجه عربی, با اون میمیک صورت, با اون نگاها....
من خودم یه زمانی تئاتر کار میکردم, بعدها نشد ادامه بدم, با دیدن بازی خیلیها به خودم گفته بودم این نقشو میشد بهتر بازی کرد. اما تو بازی بهداد چیز دیگهای دیدم. احساس حقارت کردم پیشش. همین.
وقتی پشت صحنه فیلمو دیدم همش دنبال این بودم حامدو نشون بده. میگفتم الان خیلی اتو کشیده میاد جلو دوربین و یه سری حرفهای سطح بالا میزنه و میره. اما حامد رو صندلی گریم نشون داد, داشت میگفت: تو قلبش یه اضطرابه, یه استرس.............تو صحنه بعدی تو ساحل بودن, داشت با لطیفی حرف میزد, بعدش خیلی راحت برگشت رو به دوربین و شکلک درآورد...... آخرش تو هواپیما نشونش داد که گفت: پر گویشم, خوشحالم و غمگین.
مگه میشد اینطوری باشه. حامد 34سالش بود. واسه خودش اسم و رسم داشت. مشهور بود. بازیش عالی بود. کلی آدم حسابی بود این بشر. چطور ممکن بود اینقدر خودمونی باشه! بابا طرف واسه خودش یه پا استار بود!!!!!
رفتم تو نت, مصاحبههاشو خوندم. پر اعتراض، پر هیجان, اما واسه من ایناش مهم نبود. چیز دیگهای منو جذب کرد.
چیزی که من از یه استار انتظار داشتم و دیده بودم یه آدم اتو کشیده بود که هیچوقت کار بد نمیکرد, مودب بود. عصبانی نمیشد و هیچ مشکلیام نداشت. همیشه لبخند میزد و انگار از اول آفریده شده بود برای درخشیدن تو پرده سینما, و اصلا تو این زندگی پر از مشکل آب تو دلش تکون نخورده بود!
اما حامد هیچکدوم اینها نبود. من جوانی رو دیدم که برای اینکه بازیگر بشه یه عمر وقت گذاشته بود.من پسری رو دیدم پر از اعتراض, گاه پر از ناامیدی و گاه پر از اشتیاق پرواز. من آدمی رو دیدم چنگ زده به رویاهایش; تا برای ادامه زندگی بهانهای بیشتر از زنده بودن داشته باشد.
من خودم را در حامد دیدم; تلاشهایم را ترسهايم را رویاهایم را و حتی عقدههایم را.
در روزگاری که من زندگی میکنم آدمها به طرز احمقانهای شبیه همند. رفتند پشت نقابشون پنهان شدن که کسی خود تنها شونو نبینه. همه, همه چی دارن و همه دست نیافتنیاند. هیچکدوم تحقیر نشدن و هیچ کدوم رویایی ندارن و همه چیز براشون پیش پا افتادهاس. همه شون به اصطلاح خیلی باکلاسند! نه آرزویی بر دل دارند و نه رویایی در سر.
و حامد آدم موفق و مشهور این روزگاره که برخلاف بقیه هم عقده داره. هم آرزو. گاه عصبی میشه و گاه مالامال از مهر.
من از حامد خوشم اومد چون یه آدم اتیکتدار نبود, چون سعی نکرده خود عصبی و حتی به قول بعضیها عقدهایش را پشت نقابی که اینروزها بر روی چهره خیلیها جاخوش کرده پنهان کند. ازش خوشم میاد چون زندهاس, چون داره تلاش میکنه تا زندگی کنه. تا بدست بیاره. تا برنده بشه. زندهاس و تشنهی دیده شدن و درخشیدن.
حامد نه بته, نه چیزه دیگه. آدمه مثل من, مثل تو. گاهی خوبه, گاهی بد. اعتقادات خودشو داره و روابط خودشو. مهم نیست چی میپوشه, یا چطور رفتار میکنه. مهم این که اگر خیلی دستنیافتنی, جنتلمن و بزرگوار نیست (کما اینکه آنهایی که این ادعاها رو دارن بیشترشون جز یه دروغگوی بزرگ هیچی نیستن) حداقل شهامت این را داشته که خودش را به من به تو و همه آدمها نشان دهد. آنهم در روزگاری که هرچه فریبندهتر باشی بیشتر مورد احترامی و هر چه چاپلوستر باشی بیشتر مورد عنایت.
خوشحالم که حامد رو میشناسم چون با دیدنش فهمیدم که آدمی هنوز میتواند بیتوجه به انتظارات دیگران, خودش باشد و زندگی کند و لذت ببرد.
همه ما میتوانستیم کسان دیگری را دوست دشته باشیم, بازیگران دیگری را, اما من ترجیح میدهم کسی را دوست داشته باشم که بازیگری برایش سرگرمی نیست, شاعری است. و او این شعر را برای بهتر زندگی کردن میسراید. و اگر کسانی هستند که معتقدند او دارد همه زندگیش را بازی میکند, اعتراف میکنم بازیگر درجه یکی است. چون آنقدر کارش بینقص است که تو مجبور میشوی باورش کنی.
نويسنده: سپنتا
***
هيوا: ممنون از سپنتا كه صادقانه حرفهاش رو با ما در ميون گذاشت![]()
مژده عزيز حاصل زحمت شما رو هم به زودي ميذارم تو وب. عزيزم اميدوارم بابت اين تاخير عذر منو بپذيري![]()
حامد بهداد: دو قطعهيي كه قرار است در كنسرت گروه داركوب اجرا كنم، يكسري كارهاي خراساني است كه از موسيقي نواحي خراسان و تلفيق آن با موسيقي مدرن ايجاد شده است. پيش از اين قرار بود اين قطعات به صورت Play back در اين كنسرت پخش شود و به دليل اينكه احساس كردم بودن من در اين گروه كمكي به آنها خواهد بود ترجيح دادم در كنسرت اخير شركت داشته باشم. هرچند بيش از همهچيز، بودن در صحنه تئاتر را بر صحنه موسيقي ترجيح ميدهم اما عقيده دارم حضور در اين برنامه نيز نوعي تجربه است؛ تجربهيي كه گاهي اوقات به سادگي هر چه تمامتر به دست ميآيد. در تمام دنيا بازيگراني از جمله جاني دپ هستند كه در گروه موسيقي هم حضور دارند و در آن حوزه هم فعالند. گمان ميكنم با اين تجربه اخير اگر فرصت ديگري هم به دست بيايد حتما اين تجربه را تكرار كنم. درباره گروه داركوب شايد لازم باشد كمي به عقب برگرديم. من و آقاي گلزار پيش از اين در گروه داركوب بوديم. آقاي گلزار با اين گروه اجرايي در دوبي داشت كه قرار بود در ايران هم تكرار شود و احتمالا توافقي ايجاد نشد كه هيچ وقت چنين اتفاقي نيفتاد. من هم همانطور كه گفتم قرار نبود همكاري به اين شكل با اين گروه داشته باشم، اما احساس كردم آقاي نصيري به كمكم در اين شرايط احتياج دارد و به همين دليل كنارشان هستم. فضاي موسيقي در ايران به اندازه كافي محدود و صدمهپذير است و بنابراين فكر ميكنم دوستان ديگر در اين حوزه نبايد آن را به هر صورتي محدودتر كنند. در نهايت همه دوستان و علاقهمندان را به اجراي گروه داركوب دعوت ميكنم تا به دور از شرايط، فضا و هياهوهاي زندگي، لحظات خوب و خوشي را در سالن با ما تجربه كنند.
منبع: روزنامه اعتماد شماره ۱۷۰۳ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۸۷
***
هيوا: خيلي خوب، كنسرت گروه داركوب با خوانندگي حامد بهداد هم امشب به پايان ميرسد و پروندهاش بسته ميشود. دوستاني از من پرسيده بودند كه آيا به كنسرت رفتهام؟ و يا چرا حرفي در اينباره نميزنم؟ در مطلب بالا با آنكه از تازگياش دو روزي گذشته است، نكتهاي نهفته است كه شايد پاسخ اين سوالها را بتوانم با اتكا به آن بدهم: تئاتر.
بله تئاتر، حامد بهداد گفته است كه "بيش از همهچيز، بودن در صحنه تئاتر را بر صحنه موسيقي ترجيح ميدهم" و كاش ميدانست كه چقدر مشتاقم (و يا عدهاي ديگر نيز) تا او را بر صحنه تئاتر ببينم، در لحظه خلق يك شخصيت بر صحنه تاريك و جاودانه نمايش. درست است كه از سينما، نگاتيوها، فيلمها، Cdها و Dvdها براي ابد باقي ميماند و بازيهاي ماندگار در آنها ثبت ميشود. اما تئاتر را جاودانهتر از سينما ميدانم. اين حرفها را نه از روي احساسات و نه از حس برتري (كه تصور شود من تئاتر را مانند عدهاي براي ارتقاي ديد ديگران نسبت به فرهنگم برتر از سينما ميدانم) بيان ميكنم. تنها آنچه را كه از جاودانگی تئاتر درك كردم صادقانه ابراز ميكنم. اينكه بعد از تماشاي هر نمايش، يك هفته تمام آنچه را كه ديدهام بارها از جلوي چشمم رد ميشود و برايم زيبايي خود را به رخ ميكشد. اينكه در صحنه تئاتر تنها بعد از چند دقيقه از شروع نمايش ديگر فراموش ميكني اينها كه در مقابلت بازي ميكنند بازيگرند و در حال اجراي يك نمايشنامه، اسمها فراموش ميشوند و لحظهها معنيدار. درست مانند خود زندگي (به لحظههايي كه همين الان در آنها "زندگي" ميكنيد و ثانيهها را ميگذرانيد فكر كنيد) در صحنه فرو ميروي و انگار تمام ديالوگها، برخوردها، حسها و پيامها و حتي هواي جاري در فضا را ذره ذره از دل نمايش با تكتك شخصيتهاي صحنه نمايش، درك ميكني. مساله مورد بحث حامد بهداد است هماني كه با بازيهايش هميشه، هميشه و هميشه در سالن تاريك سينما دلت را ميلرزاند و وادارت ميكند تحسينش كني و اين بيشك نتيجه بازي اوست با تمام احساسها، داشتهها، نداشتهها و به قول خودش ترسهايش. حال تصور كنيد چنين اجرايي را بر صحنه نمايش ميبينيد با تمام تفاسيري كه از تئاتر گفتم. تصور كنيد در لحظهي بازيش گويا شما هم در همان دم با او در تمام فراز و نشيبها، پيروزيها و شكستها، گفتهها و شنيدهها و ... حضور داريد. به نظرتان در تئاتر، هنر نمايش، درونيتر از سينما درك نميشود؟ درونيتر با تكتك سلولها؟ تصور كنيد بازيهايش را بيواسطهي يك لنز مصنوعي با همان چشمهاي طبيعي و گوشتي خودتان ببينيد، با دوربيني كه خدا آفريده است همان خدايي كه هنر را آفريد و حس زيباييشناسي را، كاش ميشد هنر را با همان هدايايي كه خداوند از عالم الوهيت به انسان بخشيده، درك كرد و تئاتر تنها هنري است كه اين ويژگي را داراست.
من هم مانند تمام طرفداران دوست دارم او را از نزديك ببينم ولي نه هنگام خواندن بلكه دوست دارم درست در لحظهي تولد "آن" بازيگرياش همانجايي كه به تعبير خود بهداد : «فقط در سطح ديگهايه كه ديگه بازيگري يه شغل دم دستي نيست و كار هنرمند تبديل به هنر ميشه، تبديل به شگفتي ميشه. جايي وجود داره كه محاله دست كسي بهش برسه»، حضور داشته باشم و هنر را ببينم خود هنر را كه ناب است و پاك؛ نه يك انسان را (حامد بهداد) كه واسطه بروز "هنر" ناب است در حالي كه خود او نيز مثل هر واسطهي ديگري نواقصي دارد، درست مثل همان لنز دوربين سينمايي كه ما را از چشيدن حقيقي لذت بازياش محروم ميكند.
ميخواهم دستم به آن جايي برسد كه ميگويد محال است، تئاتر اين محال را شدني ميكند، باور دارم.




