لینکی که براتون میزارم قسمتی از صحبتهای حامد بهداد در جلسه ی نقد و بررسی فیلم "آدم" هست که سمانه(هزاردستان) عزیز بهم داده و سمانه ع جان هم زحمت آپلودش رو کشیده! از جفتشون بسیار بسیار ممنونم
هردو بسیار لطف کردن! قبل از اینکه فیلم رو ببینید خواهش میکنم، تمنا میکنم، عاجزانه از همه میخوام فیلم رو خوب و کامل ببینن، صحبتها رو درست بشنون بعد اگر حرفی در موردش داشتن بزنن و به هیچ وجه زود قضاوت نکنن...اینا رو گفتم که خدایی ناکرده جنجالی پیش نیاد! همه ی شما برایم عزیز و محترمین و میدونم که خودتون میدونین باید چیکار کنین من فقط خیلی دوستانه درخواست کردم!
http://negar.blog.googlepages.com/Video021.3gp
چند تیکه از یک مشت پر عقاب رو یکی از دوستان وبلاگ برام فرستاده که بزارم تو وب اما سفری برام پیش اومده احتمالا تا اواسط هفته ی آینده نتونم بزارم چون نمیرسم آپلود کنم...امیدوارم وقتی برگشتم بتونم هرچه زودتر براتون بزارم! ورود افراد جدید به وب رو هم خوش آمد میگم![]()
به گزارش <بانيفيلم> گروه توليد سريال حسين سليميزاده كه از ماههاي پاياني سال گذشته كار خود را آغاز كرده بودند، روزگذشته تصويربرداري شان به پايان رسيد.
البته يكي از سكانسهاي اصلي اين سريال به دليل بيماري فرامرز قريبيان باقيمانده كه قرار است پس از بهبودي او تصويربرداري شود.
فرامرز قريبيان، حامد بهداد، الهام حميدي، پرويز فلاحيپور و مرجان شيرمحمدي بازيگراني هستند كه در اين سريال بازي كردند.
زخمهاي رويا كه داستانش در دو مقطع تاريخي روايت ميشود، ماجراي يك نماينده مجلس است كه به دنبال پروندهاي ميگردد و...
زخمهاي رويا كه به طور همزمان تدوينش آغاز شده بود، هم اكنون با پايان تصويربرداري مراحل تكميلي تدوين را پشت سرميگذارد تا هر چه زودتر آماده پخش شود.
مهرام رسام، تهيه زخمهاي رويا را براي گروه فيلم و سريال شبكه دوم سيما تهيه ميكند.
دایره زنگی نیم میلیاردی شد.
فروش فيلم سينمايي <دايره زنگي> از مرز پانصد ميليون گذشت. فيلم پريسا بختآور كه روزهاي ابتدايي اكرانش كمتر از <مجنون ليلي> ميفروخت از هفته سوم نمايش افزايش فروش پيدا كرد.
<دايره زنگي> روز جمعه هم مثل روز پنجشنبه 36 ميليون تومان فروخت.
مجموع فروش اين فيلم كه وارد هفته چهارم اكرانش شده به مرز 505 ميليون تومان رسيده است. <مجنون ليلي> هم دقيقاً مثل روز قبلش فروخت.
فيلم قاسم جعفري روز جمعه را با رقمي معادل 20 ميليون تومان سپري كرد و بعد از 23 روز مجموع فروشاش را به 444 ميليون رساند. با افت فروش <مجنون ليلي> اين روزها فاصله فروش <دايره زنگي> با اين فيلم بيشتر از قبل شده است. <زن دوم> هم روز جمعه فروش قابل قبولي داشت.
فيلم سيروس الوند با فروش 12 ميليوني در آخرين روز هفته مجموع فروشاش را به مرز 170 ميليون رساند. <زن دوم> 14 سينما در اختيار دارد.
<به همين سادگي> كه 8 سينما و 2 فرهنگسرا در اختيار دارد، آخرين روز هفته 6/4 ميليون فروخت. فيلم ميركريمي البته كمتر از روز قبلش فروش داشت.
در ميان دو فيلم خارجي <فرزندان بشر> افزايش فروش قابل توجهي داشت. اين فيلم كه اين روزها در تك سانس سينما آزادي روي پرده است با افزايش فروش پنجاه هزار توماني روز جمعه را با يكصد هزار تومان پشت سر گذاشت.
یه چیزی هم میخواستم در مورد پست قبلی بگم یادم رفته بود! الان مینویسم!
در مورد صحبتهای قاسم جعفری در مورد سکانس قطار:
کجای دنیا بازیگرا حاضرن خودشون رو روی ریل قطار ببندن؟! اگر بازیگری هم باشه که حاضر به همچین کاری شده باشه پاداشش رو هم میگیره...حالا هم مادی هم معنوی...اونوقت این آقای جعفری که این همه هم در مورد سکانس قطار سخنرانی میکنن توی بیلبوردهای فیلم یا عکسی از حامد بهداد نذاشتن یا اگه گذاشتن به چشم نمیاد!! مهم نیست که عکسش روی بیلبورد باشه اما هنر یه بازیگری که از جون و دل مایه میزاره که کارش درست انجام شه زیر سوال میره...اینطوری به نظر میاد که بازیگری که عکسش نصف بیلبوردها رو گرفته خیلی حرفه این تر از اون کسیه که عکسش حتی به راحتی توی بیلبورد پیدا نمیشه(از بس کوچیکه)(مثل رامین راستاد که از این موضوع گله مند بود) خودتون رو نگاه نکنید که فیلم رو به خاطر حامد بهداد دیدین و میدونین هم چقدر هنرمنده...اما یکی که حامد بهداد رو نمیشناسه وقتی به بیلبورد نگاه میکنه اولین چیزی که به ذهنش میرسه اینه که این فیلم دوتا بازیگر درست حسابی داره که همون دو بازیگرین که عکسشون رو بزرگ روی بیلبورد گذاشتن...حامد بهداد رو بیخیال اصلا...همین رامین راستاد، بازی اون بیشتر شما رو جذب کرد یا فلانی؟!! من قصد توهین به کسی رو ندارم فلانی و فلانی هم هنرمند، اما کاش کمی بیشتر قدردان زحمات یه بازیگر بودن!! واقعیت اینه که بیلبورد مهم نیست!!!! مهم اینه که چطوری تقدیر میشه از کار یه هنرمند واقعی!!!
قاسم جعفری درباره صحنه شرطبندي قطار از آن به عنوان سكانسي كه نسبت به سكانسهاي ديگر اجراي بهتري داشته ياد كرد و اظهار داشت: من بچه سرآسياب دولاب هستم و آنجا وقتي كوچك بودم اين لب خط و شرطي به نام سه گره كه خيليها جانشان را به خاطر آن از دست ميدادند را ديده بودم.
وی در بخش ديگر اين گفتو گو به خبرنگار ايسنا گفت: در ابتدا نموداري كشيديم كه جعبه از شمال شهر تا جنوب شهر برود و در هر مقطعي براي خودش اوج و فرودي داشته باشد. ميخواستم مدل سكانسها و تصاوير كه از جنوب شهر ميگيريم، مدلش با سكانسهاي حميد گودرزي و يوسف تيموري فرق داشته باشد.
فصل قطار پيشنهاد فرهاد نوري يكي از نويسندگان فيلمنامه بود و بخش عمدهاش به اجرا و امكاني كه توانستيم فراهم كنيم برميگردد. قطاري اجاره كرديم و آن فصل جزو گرانترين صحنههاي فيلم است و حتی چون 5 روز برف آمد كار را تعطيل كرديم و اجاره سهميليوني قطار و كرين را داديم. اين كارگردان با بيان اينكه در سالهاي اخير كمتر چنين صحنهاي در سينماي ايران ديده شده است، دليل آن را به مدرنتر شدن فيلمها مربوط دانست و توضيح داد: بخشي از اين صحنه انرژي است كه حامد بهداد گذاشته و در اين راستا حتی مقداري از هيجان آن را كم كرديم. ميرفتم طنابها را چك ميكردم و چون حامد خودش را ميبست نگران بودم وقتي قطار ميآيد نتواند، آن گرهها را باز كند. وي ادامه داد: از صبح روزي كه فيلمبرداري داشتيم حامد درباره جيمزدين حرف مي زد وميگفت اگر او ميماند اسطوره نميشد و چون مُرد اسطوره شد و نگران بودم نكند حامد واقعا بخوابد و بلند نشود. صحنهاي كه دوربين روي قطار سوار بود و حامد از جلوي قطار ميپرد شايد اگر يكصدم ثانيه اشتباه ميكرد، حادثهي برايش پيش ميآمد، بنابراين سكانس بسيار نفسگيري بود كه خيلي آنرا دوست دارم.
ممنون از وبلاگ منفی مثل حامد بهداد
کارگردان: قاسم جعفری
مدیر فیلمبرداری: علیرضا زرین دست
بازیگران : محمدرضا گلزار، الناز شاکر دوست، حمید گودرزی، حامد بهداد،
نیما شاهرخ شاهی، السا فیروزآذر، یوسف تیموری، گلاره عباسی، احمد پور مخبر، زهره مجابی، رامین راستاد، لعیا باستانی، کامران فیوضات، گلی اکبری،
پروین میکده، فرخنده فرمانی زاده، سیامک قاسمی، داود چرخت،
نورالدین جوادیان، سیامک راشدی، مهشید سلطانی، حسن نجفی، صدیف آرمیده
با حضور : ابوالفضل پورعرب و رضا رویگری
با معرفی : شهرزاد جعفری، آترین دانشور، سمیه طاری

خلاصه داستان فیلم: پروانه(شاکردوست) صندوقچه ای را گم میکند. بر اثر یک اتفاق با فرهاد(گلزار) آشنا میشود و فرهاد به او قول میدهد که صندوقچه را برایش پیدا کند...پروانه میگوید که صندوقچه خیلی برایش ارزشمند است چون کادوی روز عشق یک عاشق به معشوقش در سالیان دور است...فرهاد و پروانه به هم دل میبندند. در روز عشق فرهاد صندوقچه را پیدا میکند اما زمانیکه تصمیم دارد آن را به دست پروانه برساند تصادف میکند. یک جوان که نظافتچی متروست(شاهرخ شاهی) صندوق را در خیابان پیدا میکند و وقتی میبیند که همه ی دختران و پسران به یکدیگر هدیه میدهند تصمیم میگیرد او هم هدیه ای به عشقش بدهد، با یک گل سرخ و صندوقچه به سراغ دختری که در عقد اوست میرود و هدیه اش را به او میدهد. دختر در یک کارگاه قالی بافی کار میکند، سرکارگر کارگاه که زنی افغانی(به نام گلی) است صندوقچه را از او میگیرد و به حجره حاج آقا(رویگری) میرود تا به او هدیه کند. حاج آقا که گلی را صیغه کرده حال زیاد خوشی ندارد و صیغه نامه را پاره و گلی را از حجره بیرون میکند. حاجی آقا صندوقچه را که گلی به او داده به داریوش(تیموری) میدهد تا به عشقش هدیه کند. داریوش به عشقش؛ ارغوان(فیروز آذر) (که بدلیل درخواست او قرار بوده یکدیگر را فراموش کنند) زنگ میزند و میگوید میخواهد برای بار آخر او را ببیند وقتی ارغوان سرقرار میرود داریوش اعتراف میکند که بچه ی حاجی نیست و فقط شاگرد اوست. ارغوان میرود و بعد به داریوش زنگ میزند و میگوید اوهم دروغ گفته و پولدار نیست و چون فکر میکرده اگر داریوش ماجرا را بفهمد او را ترک خواهد کرد تصمیم به این جدایی گرفته وگرنه او هم عاشق داریوش است. ارغوان که حالا اعتراف کرده اسمش زری است از تاکسی پیاده میشود تا داریوش به سراغش بیاید. صندوقچه را در تاکسی جا میگذارد. راننده تاکسی که نامش بهروز(گودرزی) است صندوقچه را برمیدارد و به محل کار همسر سابقش میرود تا او را به خانه بازگرداند اما همسر سابقش میگوید قرار است با شخص دیگری ازدواج کند. بهروز ناامید صندوقچه را به سطل آشغال می اندازد. صندوقچه به دست آدم الافی که او را مستر(پورعرب) صدا میزنند می افتد و سعی میکند صندوقچه را بفروشد. پسر جوانی که هدایت(بهداد) نام دارد سعی میکند صندوقچه را از او بخرد اما پول کافی ندارد بنابراین 3 گره شرط بندی میکند تا پول مورد نیاز را بدست آورد. شرط بندی آغاز میشود هدایت را به ریل قطار میبندند(3گره دست راست، 3گره دست چپ، 3گره پای راست و 3گره پای چپ) او در فرصتی اندک پیش از رسیدن قطار موفق میشود گره ها را باز کند. صندوقچه را به عشقش میدهد. اکبر(عمو اکبر)(راستاد) برادر کسی ست که هدایت عاشق اوست، وقتی از ماجرا مطلع میشود به سراغ هدایت میرود. با او دعوا میکند و میگوید که خواهرش او را دوست ندارد و صندوقچه را به هدایت پس میدهد. هدایت که مغموم و ناامید شده با چشمان بسته به وسط خیابان میرود. پروانه هراسان به بیمارستان میرسد و سراغ جوانی که تصادف کرده را میگیرد سرپرستار بخش او را راهنمایی میکند و صندوقچه ای به او میدهد و میگوید که همراه جوان بوده است. پروانه وارد اورژانس میشود و با هدایت برخورد میکند که خونین و مالین روی تخت خوابیده و در حال مداوای او هستند. پروانه غمگین از پیدا نکردن فرهاد است که ناگهان از پشت پرده صدای ناله ای می آید، پرده را کنار میزند و فرهاد را روی تخت میبیند. اکبر و خواهرش به سراغ هدایت آمده اند.
حامد بهداد مجنونترینِ لیلی
مجنون لیلی کاری جدید از قاسم جعفری است که نوروز امسال با فروش قابل توجهی هم چنان بر پرده سینماهای تهران و شهرستان هاست. این اثر مانند بسیاری از آثار او نمایشگر حضور مسلسل وار ستاره ها و خوش تیپ و قیافه هاست همراه با پرداخت ضعیف فیلمنامه و از همه بدتر عدم شخصیت پردازی و طراحی متناسب لباس. البته با یک استثنا.
این فیلم از شش زوج تشکیل شده که فقط یک شخصیت پرداخت شده و قابل قبول در این میان رنگ و جلایی به اثر می بخشد.

زوج اول: محمد رضا گلزار – الناز شاکر دوست؛ هر دو زیبا و شکیل، تجلی کاملی از سلیقه تجمل گرای قاسم جعفری. محمد رضا گلزار به شخصه جوان با استعدادی است اما در وادی هنر هشتم فقط یک کارگردان خوب می تواند از او بازی قابل قبولی بگیرد. الناز شاکردوست هم دقیقا به همین صورت. بازی او نیز با یک کارگردان خوب و در یک فیلم هنری بسیار دیدنی تر خواهد بود. برای در ک بهتر بسنجید گلزار آتش بس را با گلزار این فیلم یا شاکر دوست باد در علفزار می پیچد (جشنواره فجر 86) را با کاراکتر مورد بحث.
زوج دوم: نیما شاهرخ شاهی و زوج اش؛ نیما شاهرخ شاهی بازی گری تازه کار و متوسط است که او نیز با کارگردانی قدر مسلم می تواند در این عرصه پیشرفت بهتری داشته باشد اما در این فیلم کاملا اوت است. نه به لحاظ شخصیت پردازی و نه به لحاظ بازی اصلا قابل باور نیست و تا حدی ظاهر متجملش در نقش نظافت چی مترو بیننده را به خنده می اندازد. زوج او ظاهر قابل قبولی دارد.
زوج سوم: رضا رویگری و دختر افغانی زوجش؛ اینجا هم با عدم باورپذیری شخصیت ها روبرو هستیم. رضا رویگری در هنرمندی اش بحثی نیست اما او هم اسیر ضعف های فیلمنامه و شخصیت پردازی است و هر چه می نگری از کاراکتر "حاجی" که به او می گویند اثری نمی یابیم. زوج همراهش هم به عنوان یک کارگر بدبخت افغانی شکیل به نظر می رسد و اثری از غربت و فلاکت در ظاهر او به چشم نمی خورد.
زوج چهارم: یوسف تیموری و زوج همراهش؛ یوسف تیموری هم ظاهر شخصیتی فقیر و یتیم را که خود روایت می کند ندارد اما مثل همیشه فارق از سایر نقاط قوت و ضعف اثر بازی حسی خود را پی می گیرد. زوج همراهش را می توان متناسب شمرد.
زوج پنجم: حمید گودرزی و زوج همراهش: قیافه حمید گودرزی هم به هم چیز می خورد جز راننده تاکسی. بسیار سست به نظر می رسد و گویا تلاشی برای اثر گذارکردن نقش خود نمی کند. زوج همراهش نسبتا متناسب انتخاب شده است. البته در مورد زوج ها که اغلب به لحاظ بازی بحث نمی کنیم اما به هر حال از بازیگران شاخص در بسیاری موارد بهترند.
و اما ناگهان طوفانی به پا می خیزد و روند ضعیف و راکد فیلمنامه را غوغایی در بر می گیرد و قاسم جعفری برگ برنده اش را رو می کند...
اینک زوج ششم و آخر با بازی حامد بهداد درست به موقع قبل از آنکه تماشاگر خوابش ببرد با سر صدای وارد صحنه می شود و تمام نقاط ضعف ریز و درشت فیلم را با قدرت و انرژی بی پایان و مهار نشدنی اش می پوشاند.
او در اوج هنرنمایی اش تماشاگر را به صندلی می چسباند و مثل همیشه بیننده فراموش می کند که حامد بهداد اکنون روی صحنه است یا کاراکتر محض فیلمنامه. بعد از صحنه های مهیج اولیه هم با تحریک احساسات بیننده با درخششی از بازیگری و خوانندگی وی را با خود همراه می کند. و در پایان تماشاگر را مثل همیشه راضی از سینما بر می گرداند.
همه عوامل گویا در ارتباط با او ضعف های خود را از دست می دهند و ضعیف ترین اثر سینمایی را با حضور ماندگار خود حال و هوایی می بخشد و به قول خودش در مدتی کوتاه عصای خود را به زمین می اندازد و اژدها می شود و آنگاه معجزه بهداد همه را خیره و با فیلم همراه می کند. هر بار که او را در اثری می بینیم می پنداریم که این بار دیگر اوج هنرنمایی اوست اما بار بعد می بینیم چیزی جدید در چنته دارد.
در رابطه با او فیلمنامه و طراحی لباس و شخصیت پردازی هم خوب است و دلیلش جز این نیست که او در دیالوگ ها و طراحی لباس و کارگردانی مداخله می کند و با ذوق مسلم خود همه چیز را آنطور که باید شکل می دهد و حتی بازیگرانی که تا دقایقی پیش حرفی برای گفتن نداشتند را نیز به یک بازی قابل قبول وا می دارد. مانند بمب انرژی می آید و نیروی آن را به پشت صحنه، فیلم و سالن سینما می بخشد. زوج همراه او نیز متناسب است.
امیدوارم روزی سینمای ایران سراسر سینمایی حرفه ای باشد نه اینکه بر پایه معدودی از عوامل اثر دیدنی شود. امید است روزی بیاید که کارهای تجاری سینمای ایران هم ارزش دیدن داشته باشد و هنرمندانی چون حامد بهداد هم به پست کارگردان های ارزشمندی بخورند تا ارزش بازی آنها درکنار اکیپی کاملا حرفه ای لذتی فراموش نشدنی را برای بیننده به بار آورد.
نویسنده: سمانه(هزاردستان)
نظر شخصی من:
فیلم مجنون لیلی رو میشه به مدد فیلمنامه ی نسبتا منسجم، بازی خوب اغلب بازیگران و فیلمبرداری هوشمندانه ی استاد زرین دست در سطح بالاتری از دیگر کارهای قاسم جعفری قرار داد. به نظر من فیلم، فیلم خوبی نیست اما در این آشفته بازار فیلمهای عاشقانه شاید بشه گفت حرفی برای گفتن داره، حرفی که سعی میشه با پرهیز از شعار و کلیشه های رایج این دسته فیلمها گفته شه و گویا تا حدی هم موفق عمل کرده. به نظر میرسه بلاخره جعفری به اهمیت کارگردانی در فیلم پی برده و میشه حضور مؤثر کارگردان رو در این فیلم تا حدودی حس کرد.
قصد ندارم خیلی به خود فیلم بپردازم، بیشتر میخوام در مورد بازی حامد بهداد(در نقش هدایت) صحبت کنم.
حامد بهداد با بازی روان و پرکشش خودش وقتی که هیچکس انتظارش رو نداره کاملا غافلگیرانه وارد فیلم میشه و این غافلگیری حاصلش یک خنده ی بلنده!( کی توقع داشت حامد بهداد اون موقع وارد صحنه شه و با نیره نیره کردن جماعت قهوه خونه برقصه؟!!!)

البته من لفظ روان و پرکشش رو برای کل بازیش در فیلم بکار میبرم...اونجایی که از همون آدمهای توی قهوه خونه طلب پول میکنه اینقدر به دلم نشست که کم مونده بود برم تو پرده 20تومن بزارم کف دستش...یا وقتی سر شرطی که بسته دودل میشه و ترسی به جونش می افته حرکات بدن و صورتش و طرز حرف زدنش ترس رو به جون من و توی مخاطب هم میندازه(که فیلمبرداری استاد زرین دست هم بی تاثیر نیست) و آماده مون میکنه تا مثل خودش و مثل آدمهایی که سر 3گره( باز کردن 12 گره ی دست و پا از ریل قطار) شرط بستن وقتی میخواد یکی یکیه گره ها رو باز کنه از ترس نفسمون تو سینه حبس شه و خدا خدا کنیم که بتونه تک تک گره ها رو باز کنه( و وقتی موفق میشه خودشو خلاص کنه کل آدمهای توی سالن سینما براش دست بزنن!!!). دوجای این سکانسها رو دوست داشتم، جایی که به یکی از آدمهای اون معرکه میگه "جیگرشو ندارم اما نمیزارم تو ببری" و دیگری جایی که کاملا ترسیده ( و دوربین نیمرخ چهره اش رو میگیره) چمشاشو میبنده و کمی به خودش مسلط میشه و میگه من هستم! نمیخوام زیاد بحث رو پیچیده کنم خیلی راحت و خودمونی میخوام بگم که از هدایت خوشم اومد...آدم ساده ای که عاشق شده و حتی جونش را هم در این راه میزاره...هم میتونی باهاش بخندی هم گریه کنی! میتونی وقتی داره با هیجان خاصی تو قهوه خونه میرقصه بهش بخندی و وقتی ملتمسانه از عمو اکبر میخواد که بزاره بیاد خواستگاری خواهرش خنده و گریه رو توامان داشته باشی...کتک میخوره و روی حرفش پافشاری میکنه(میخوام اونجای فیلم رو یادتون بیارم که هدایت گفت: عاشقشم . عمو اکبر: نشنیدم . هدایت: شنیدی! عمو اکبر رفت به سمتش که بزنتش و هدایت گقت: دیدی شنیدی!! فکر کردم هدایت چه سادگی دلنشینی داره!). روی پل قبل از اینکه تصمیم به خودکشی بگیره چه گریه ی دردناکی میکنه، این همه تلاش بی نتیجه مونده...دست رد خورده به سینه اش...تو عشق ناکام شده...این آدم تو زندگی جز عشق چیزی نداره(اگه داشت جونشو واسش نمیذاشت!)...نمیخوام شخصیت هدایت و نقشی که حامد بهداد بازی کرده خیلی بالا ببرم...هدایت هم یه آدم مثل همه ی آدمهای این شهر...دلم براش میسوزه همونطور که ممکنه دلم برای آدمی با شرایط اون توی دنیای واقعی بسوزه...نه میخوام بگم این نقش چیز خارق العاده ایه نه میخوام بگم حامد بهداد شق القمر کرده...حرف حسابم اینه که هدایت خیلی باورپذیر و قابل درکه...به قول پریا تو فیلم شب یلدا" آدم گاهی نگران یه شخصیت سریال تلویزیونی هم میشه...نمیشه؟"
http://negar.blog.googlepages.com/BRANDO_BEHDAD.wmv
حامد بهداد گزينه حضور در فيلم جديد قاسم جعفرياست كه خرداد امسال در كانادا كليد خواهد خورد.
به گزارش سايت سينمايي سوره، <قاسم جعفري> با اعلام اين خبر گفت: فيلم سينمايي <خداي چيزهاي كوچك> توسط خودم به نگارش درآمده و هم اكنون در حال تكميل و بازنويسي فيلمنامه آن هستم.
وي افزود: پروانه ساخت اين فيلم اواخر سال 86 گرفته شده و اوايل خردادماه در كانادا كليد مي خورد.
جعفري در مورد انتخاب بازيگران كار جديدش گفت: در اين فيلم تنها يك بازيگر ايراني بازي ميكند كه به احتمال بسيار زياد حامد بهداد خواهد بود و از بازيگران تئاتر و بازيگران غيرحرفهاي كانادايي براي بازي در اين فيلم استفاده ميشود، چون اين فيلم يك فيلم پرسوناژ است و نيازي به بازيگر حرفه اي خارجي ندارد. همچنين از عوامل تنها حضور محمود كلاري براي مدير فيلمبرداري قطعي شده است.
اين فيلم ششمين ساخته بلند سينمايي جعفري خواهد بود كه به موضوع مهاجرت ميپردازد.
او پيش از اين در سينما فيلمهاي <ماه مهربان>، <قاصدك>، <بازنده>، <گرگ و ميش> و <مجنون ليلي> را كارگرداني كرده است.
"حس پنهان" تابستان می آید.
اكران فيلم "حس پنهان" (مصطفي رزاقكريمي) براي اوائل تابستان امسال قطعي شد.
مرتضي رزاقكريمي مدير دفتر دگافيلم و تهيهكننده اين فيلم در گفتوگو با فارس در مورد زمان قطعي اكران اين فيلم گفت: پخش كننده اين فيلم سازمان سينمايي سوره است كه به آنها پيشنهاد پخش فيلم را در اوايل تابستان داديم و اين پيشنهاد با موافقت اين سازمان روبرو شد.
وي در مورد تعداد سينماها و مدت نمايش اين فيلم گفت: در مورد اين موارد هنوز تصميم گيري نشده ولي به زودي توافقاتي در اين مورد به عمل ميآيد.

مارلون براندو
| تولد | ۳ آوریل، ۱۹۲۴ اماها، نبراسکا(امریکا) |
|---|---|
| مرگ | ۱ ژوئیه، ۲۰۰۴ لسآنجلس، کالیفرنیا |
|
همسران
|
آنا کاشفی (۱۹۵۹-۱۹۵۷)
|
- برای شرکت در کلاسهای بازيگری راهی نيويورک شد و نزد استادش، استلا آدلر متد استانيسلاوسکی(متد اکتینگ) را آموخت.
- مدتی بعد براندو به مدرسه بازيگری "اکتورز استوديو" که اليا کازان آن رامی چرخاند، راه پيدا کرد و در آنجا زير نظر لی استراسبرگ متد اکتينگ را تکميل کرد.
- استعداد مارلون براندو در بازیگری با تئاتر "اتوبوسی به نام هوس" (که بعدها فیلمی هم از آن ساخته شد) دیده شد.
- اولین فیلم روی پرده او مردان(۱۹۵۰) ساخته فرد زینه مان بود.
- او برای آماده کردن نقشش در اين فيلم بيش از يک ماه خود را در بيمارستان بستری کرد.
- در سال ۱۹۵۱ در نسخه ی سینمایی "اتوبوسی بنام هوس" به کارگردانی الیا کازان به ایفای نقش پرداخت.
- نخستین اسکارش را برای بازی در فیلم "در بارانداز" از آن خود کرد.
- در سال ۱۹۷۲ با بازی در "پدر خوانده" دومین (و آخرین) اسکار خود را به چنگ آورد که به نشانه اعتراض به نوع به تصوير کشيدن سرخپوستها درهاليوود، از پذيرفتنش سر باز زد و به جای خود يک دختر سرخپوست را برای گرفتن جايزه به روی صحنه فرستاد.

- ۸ بار نامزد اسکار شده ولی موفق به دریافت دوجایزه شده است:
1.نامزد دریافت جایزه اسکار در سال 1951 به خاطر " اتوبوسی به نام هوس"
2.نامزد دریافت جایزه اسکار در سال 1952 به خاطر"زنده باد زاپاتا"
3.نامزد دریافت جایزه اسکار در سال 1953 به خاطر" جولیوس سزار"
4.برنده اسکار بهترین بازیگر مرد در سال 1954 به خاطر " در بارانداز"
5.نامزد دریافت جایزه اسکار در سال 1957 به خاطر" سایونارا"
6.برنده اسکار بهترین بازیگر مرد در سال 1972 به خاطر" پدر خوانده"
7.نامزد دریافت جایزه اسکار در سال 1973 به خاطر" آخرین تانگو در پاریس"
8.نامزد دریافت جایزه اسکار در سال 1989 به خاطر" A Dry White Season"
-
براندو يک بار هم در مقام کارگردان در پشت دوربين قرار گرفت. اين فيلم سربازهای يک چشم نام داشت که در سال 1961 ساخته شد.
-
از جمله فیلمهای او میتوان به؛
-
زنده باد زاپاتا 1952
-
وحشي 1954
-
شيرهاي جوان 1958
-
شورش در كشتي بونتي 1962
-
آخرين تانگو در پاريس 1973
-
اينك آخرالزمان 1979
-
دون ژوان دو ماركو 1995
-
شجاع ۱۹۹۷
-

این توضیحات مختصری در مورد مارلون براندوی فقید بود...من به شخصه تعداد فیلمهایی که از براندو دیدم خیلی کمه...اما با همین تعداد فیلم کم هم میشه فهمید که مارلون براندو به معنای واقعی اسطوره بازیگریه...بازیش تورو با خودش میکشه البته من بازی بزرگان دیگه ای مثل جیمز دین، پل نیومن،آل پاچینو و ... بیشتر از مارلون براندو دیدم و این قضاوتی که انجام میدم فقط با توجه به چند فیلم خوبیه که دیدم...مثل فیلم زنده باد زاپاتا، پدرخوانده و اینک آخرالزمان...در زنده باد زاپاتا آنچنان عالی بازی میکرد که تمام مدت جذب شخصیت امیلیانو زاپاتا بودم و بیشتر از خود فیلم(که البته دوست داشتم) مارلون براندو بود که در نقش زاپاتا منو برای دیدن ادامه ی فیلم ترغیب میکرد...سکانس گریه بر سر جسد برادرش(با بازی آنتونی کوئین) اونقدر دردناک بود که حسابی اشکم رو درآورد و چندبار دیگه این سکانس رو تماشا کردم.
دنیای سینما تا ابد مدیون این بازیگر عصیانگر و نابغه خواهد بود...نام پدرخوانده سینما برازنده ی اوست...تولدت مبارک جناب پدرخوانده
روحت شاد.....

حامد بهداد:
هرنقشی را به من پیشنهاد بدهند کار میکنم!
گاهی برای شروع بهتر است چیزی ننویسی و سکوت کنی یا بهتر بگویم سکوتت را بنویسی و آنچه را در ذهنت میگذرد با خود مرور کنی، با این اطمینان که همه آنانی که سکوت تو را میخوانند به همان چیزی فکر کنند که در ذهن تو چرخ میزند و تو به تفاوتها فکر میکنی و ...!
بی انصافی است اگر حامد بهداد را بازیگری از نوع دیگر ندانیم و شاید همین تفاوتهاست که گاهی تو را آنچنان با لحظه لحظه هایش همراه میکند که مرزها معنا می بازند! ریتم تند، نگاه عمیق و بازی های درونی او تو را در حقیقتی فرو میبرد که همچون نبضی در تو میزند، انگار تو را بازی میکند، لحظه های تو را...!
بهداد، در حس پنهان دقایقی را در برابر چشمانت به تصویر میکشد که بی اختیار از شدت غمی که بر دلت سنگینی میکند، چشمانت را تر می کنی و دلت میخواهد بلند بلند جملاتش را تکرار کنی. کلامش بر دلت و بر حس پنهان درونت چنگ می اندازد...و عجب! اگر نام این را هنر نگذاریم...گلایه نه! اما بی مهری تا کی، تا کجا؟!

- از جشنواره شروع کنیم فیلمها را دیدید؟!
چندتایی را دیدم.
- جشنواره امسال چطور بود؟
افت کرده، خیلی افت کرده...هرسال هم میگوییم و کسی ترتیب اثر نمیدهد. در دوره هایی کیفیت جشنواره خیلی بالاتر بود، با فیلمهای فرهنگی تر و هنری تری رو به رو بودیم. جای ارزش های هنری با یک سری ارزش های دیگر عوض شده است.
- فکر میکنید چرا؟
نمیدانم، واقعا نمیدانم. به نظر من هیچ ضرورتی ندارد فضا برای آدمهای فرهنگی و اساتید تنگ شود. برعکس باید دست آنها را باز بگذارند تا بتوانند کارهای آزمایشگاهی انجام دهند و فضا برای بهتر اندیشیدن و کار و زندگی مهیا شود.
- شما امسال بازیگر پرکاری بودید اما...
بله، اما از سه تا کار فقط یکی به جشنواره آمد. دایره زنگی، حس پنهان و هرشب تنهایی. "دایره زنگی" که...و "هرشب تنهایی" هم نرسید.
- از حس پنهان بگویید!
در موردش چه باید بگویم؟ کار کردم، کار کردم و...شما فیلم را دیدید؟
- بله.
کار کردم و شد. کار کردم و بازتابش را هم دیدیم! نمی دانم دیگر چه بگویم...
- چرا نقش را پذیرفتید؟
من کار میکنم، برایم فرقی نمیکند. من همه نقشها را بازی میکنم و تلاشم بر این است که همه آنها به نقش خوبی تبدیل شوند.
- یعنی نقش یا فیلمنامه برای شما مهم نیست؟!
نه خیلی! هر نقشی را به من پیشنهاد بدهند کار میکنم، فقط سعی میکنم سر و شکل خوبی به آن نقش بدهم که کار خوبی از آب دربیاید. این عادت من است و البته شانس هم دارم احتمالا...! من خیلی نقشها را دوست نداشتم مثل همین نقش بهرام در حس پنهان. اول با آن ارتباط برقرار نکردم اما بعد از یکی دو جلسه کار به یکباره متوجه شدم که آ...مثل اینکه اصلا این نقش قسمت من بوده!
- و خیلی ها حس پنهان را بازی حامد بهداد میدانند و بس؟
چه بگویم؟...در حوزه سینما، هر فعالیتی مثل بازیگری، کارگردانی، نوشتن، تدوین و ...از قضا از آن کارهایی هستند که شما به عنوان مخاطب حرفه ای متوجه میشوید که اینجا بازیگر دست به یک سری عملیات خلاقانه میزند و یا اینجا کارگردان است که فرا و ورای متن حرکت میکند و یا اینکه استخوان بندی فیلم، ار فیلمنامه می آید. همه مخاطب های حرفه ای این مسئله را تشخیص میدهند و متوجه می شوند که بازیگر شخصا، کجا نقش را فراز و نشیب می دهد و کجا حوزه کارگردان است و کچا حوزه تدوینگر و ...
- امسال آنطور که باید دیده شدید؟
دیدن و نادیده گرفتن. تکرار میکنم، آنهایی که باید می دیدند، دیدند و نادیده گرفتند!
- فکر نمی کنید دلیلش میتواند خود فیلم باشد؟ اگر فیلم شاخص تری بود باز هم این اتفاق می افتاد؟
البته حس پنهان به نظر من فیلم خوبی است و هرچه بیشتر میگذرد تازه متوجه میشوم که اثر قابل تاملی است...اول فکر میکردم که شاید فیلم متوسطی باشد، اما الان می بینم نه، فیلم متوسطی نیست و با خودش نکاتی را همراه می آورد که جالب توجه است. وقتی برای بار دوم دیدم، این را متوجه شدم. فیلمهای خیلی ضعیفتری هم وجود داشت که بازیگرش را دیده گرفتند نه نادیده!
- چرا؟
نمیدانم، نمیدانم و ترجیح میدهم در مورد این موضوع صحبت نکنم چون یادآوری آن ناراحتم میکند.
- با سکوت این مسئله را تایید نکنید!
تایید؟ نه، پذیرفتم. نپذیرم چه کار کنم؟!
- البته بسیاری از مخاطبان شما نظر متفاوتی دارند.
خب به هرحال وقتی در مراسم اختتاحیه همه فریاد میزنند حامد بهداد...پس معلوم است که دیده و انتخاب شدی! حالا یک زمانی مردم انتخاب میکنند، یک زمان داوران و گاهی هم هردو. الان چه اتفاقی افتاده؟ شما چی فکر میکنید؟!
- بهتر است از این بحث خارج شویم!
بله!
- بازی در برابر بازیگران حرفه ای یا آماتورها، ترجیح شما با کدام است؟
نمیدانم چطور باید جواب بدهم. ببینید، اگر یک بازیگر معروف نباشد اما استعداد ذاتی بازیگری داشته باشد، خب برای من خیلی بهتر است تا یک هنرپیشه معروف که بازیگر خوبی نباشد. چه نابازیگر و چه بازیگر معروف بهتر است که استعداد داشته باشند. من جلوی خیلی نابازیگرها بازی کردم که بسیار بااستعداد بودند. مثلا در فیلمی به نام"رقص با ماه" کار آقای کاهانی که توقیف هم شد، ما در یک روستا به نام "بار" با چند نفر از اهالی کار میکردیم، پسری بود که ما بهش میگفتیم ژنرال. خیلی بچه ناآرام و شروری هم بود اما آنقدر بااستعداد بود که من گاهی پیشش کم می آوردم. جلوی خیلی از بازیگران و هنرپیشه های معروف هم بازی کردم که از هنر بازیگری به واقع چیزی ندارند و فقط در طالعشان بوده که مشهور بشوند و شدند! در نهایت اینکه هر کسی هنرمندتر است مقابلش بهتر کار میکنی.
- پس قوت و ضعف او در بازی شما مؤثر است؟
بله، قطعا جلوی یک نابازیگر نابلد ضرر میکنی. چون بازیگری یک تبادل حسی، فکری و حرکتی است که فقط در رفتار، دیالوگ و میزانسنها به دست می آید. هزاران پیشنهاد خوب میتوانی از طرف مقابلت بگیری که همه آنها هم به کارت بیاید...هر هزارتا!
- انتقادی که گاهی به شما وارد میشود این است که حامد بهداد دچار تکرار شده است.
شاید، بله. نه! نمیدانم چه بگویم!؟ این حرفها برای من مهم نیست. آدمها اولا از هر هزارتا 999 نفر کلیشه ای فکر میکنند و البته عامیانه! این افراد آدمهای خاص و ویژه ای نیستند. برای این چنین تفکراتی بهتر است بگویم که بله، من خودم را تکرار میکنم. درست است، همان که شما میگویید! وگرنه برای آدمهای خاص و کسانی که دانش این موضوع را دارند، تعریف و اعتقاد دیگری وجود دارد. آدمهای بی دانش و سطحی نه تنها در مورد بازی من، حتی در مورد معدود بازیگران بزرگ تاریخ سینمای ایران مثل خسرو شکیبایی هم همین اعتقاد را دارند و می گویند که خسرو خودش را تکرار میکند. خب برای اینکه همه آن نقشها را خسرو بازی کرده. این تکرار نیست و اصولا نقطه ارزیابی خسرو شکیبایی، این نیست که بگوییم او خودش را تکرار میکند. او کاشف لحظه هاست.یک روز میرسد به داریوش مهرجویی، لحظه های او را کشف میکند. یک روز کارگردان دیگری و کشف لحظه های تازه تر. او هزاران لحظه کشف میکند و به نمایش میکشد. این تداوم هنر خسرو در لحظه لحظه های بازی اوست نه تکرار و تکرار و تکرار!
- و شما در بازی خودتان هم به این نتیجه رسیدید؟
بله...بله. تکرار اتفاق می افتد. تکرار، حضور من است نه بازی من! من همان آدم هستم! اما با نقشهای متفاوت. آیا به نظر شما روز سوم شبیه حس پنهان است؟ و یا کافه ستاره و بوتیک و یا...؟
- خود نقشها نه، اما در همه آنها حس و حال مشابهی وجود دارد.
بله درست است. این شناسنامه کار من اسنت. مؤلف همه آن نقشها من هستم. این جانی است که من می بخشم. خدا میداند که من معجزه میکنم! تفاوت یعنی چه؟ باور کنید من جادو کردم. دیگر چه کار باید بکنم؟ من جادوگرم! من جادوگر این کارم! چه میگویند؟ تکرار کدام است؟!
- این حس و حال و بیقراری ها، همان شناسنامه کاری حامد بهداد، از کجا می آید؟
بیقراری، از عدم امنیت می آید از عدم اعتماد به نفس!
- عدم اعتماد به نفس؟ برداشت متفاوتی میتوان از صحبتهایتان داشت!
نخیر، من خودم دارم به شما میگویم عدم اعتماد به نفس! ببینید، برون فکنی من چون صادقانه صورت میگیرد شاید با اعتماد به نفس اشتباه گرفته میشود. این فقط صداقت است نه اعتماد به نفس.
- بازیگری که نشان داده میتواند بسیار خوب بازی کند چرا به خودش اعتماد ندارد؟
شاید اصلا دلیلش همین باشد. به نظر من نقاط قوت یک هنرمند از نقاط ضعف شخصیتش نشئت میگیرد. گاهی انسان برای اینکه به نتیجه برسد، از نداشته هایش کمک میگیرد.
- تا چه حد سینما را به تلویزیون ترجیح میدهید؟
ترجیح که میدهم. اما میدانید ترجیح با چیست؟ با خوب بودن کار. یک اثر تلویزیونی به یک فیلم سینمایی بد ترجیح دارد. این مهم است که در یک مجموعه و کار خوب قرار بگیری، حالا میخواهد سینما باشد یا تئاتر یا تلویزیون یا رادیو....فقط موضوعی که هست؛ در تقابل تلویزیون و سینما، اتفاقی که می افتد این است که سینما را ضعیف میکنند، تحریم میکنند و ...! البته من بازیگر صرفا سینمایی نیستم. من بازیگر ایران شمول هستم و اگر خدا بخواهد جهانی هم خواهم شد و ربطی هم به یک مکان و پرده چند متر در چند متر ندارم...اما یک تعدادی از سوپراستارها مثل محمدرضا گلزار، بهرام رادان، هدیه تهرانی و یا محمدرضا فروتن و نیکی کریمی باید در سینمای ایران بمانند و درست این است که به تلویزیون نیایند، که تماشاگران به خاطر آنها بروند سینما و فیلم ببینند. این واقعیت است، توهم نیست که بسیاری از مردم فقط به خاطر سوپراستارهایشان به سینما می روند...
- این مسئله در مورد شما صدق نمیکند؟!
به هرحال من دوست دارم به همه جا کانال بزنم و کارم را و هنرم را به همه مردم عرضه کنم. به مردمی که نمیتوانند بروند سینما! بسیاری از مردم در شهرستان ها هستند و امکان رفتن به سینما را ندارند. حیف است واقعا حیف است! فکر کنید اگر خسرو شکیبایی نمی آمد در تلویزیون، مردم ایشان را نمیشناختند حیف نبود!؟ حیف نبود با این صدای زیبا، با آن چشمهای همیشه تر و خیس آشنا نشویم، با آن سکوت و آرامش...نمیشود که فقط ما در پایتخت بشینیم و فیلمها را داغ داغ از خسرو و پرویز پرستویی و ...ببینیم. باید مردمی که به سینما دسترسی ندارند هم از ایشان و هنرشان بهره ببرند. حالا در مورد من هم اینطوری فکر کنید!

- در مورد جایگاه هنرتان صحبت کنید...چقدر به بازیتان اعتقاد دارید؟
قدرش را نمیدانم...
- چرا؟
به این خاطر که میزان تشرف من به خودم و شخصیتم، آنقدر بالا نیست. اما میدانم که چون هنرم خدادادی است، خیلی از خودم بیشتر است. امانتی است که به من داده شده و نادیده گرفتن کارم در این جشنواره، درست به همین دلیل آزرده ام کرد. نه به خاطر خودم، به خاطر این امانت. می دانید من نگران آن اتفاقی بودم که روی پرده افتاد و شما دیدید، مردم هم دیدند. من نگران شخص خودم نیستم، اما قرار بر این نبود. قرار بود ما کار فرهنگی و هنری از نوع وفاداری به ساختارهای زیبایی و زیباشناسانه انجام دهیم. بازیگری هنر خاصی نیست! چرا دروغ، خیلی بزرگش نکنیم! و بهتر است آسه برویم و آسه بیاییم...
- چرا؟! به خاطر حاشیه هایش یا...؟!
نمیدانم. بله، شاید به دلیل همین حاشیه ها. شاید به خاطر این زمانه و دوره ای که در آن هستیم. به هرحال بهتر است که خیلی شأن والایی برای خودمان قائل نباشیم. ما هم داریم کار میکنیم، مثل همه انسان هایی که کار میکنند. همین!
- این از فروتنی شما می آید؟!
نه نه...این از فروتنی و تواضع من نیست، از نگاه واقع بین من به ماجراست. اصلا فکر نکنید که من آدم فروتنی هستم، نخیر. من انسان فروتنی نیستم، چون به کارم هم نمی آید. اما حقیقت گو و راستگو ام و این جز حقیقت نیست!
- این باور شماست یا...؟!
شعار؟...نه نه...اینها که دارم میگوییم اعتقاد من است. یک حس و باور کاملا درونی. ممکن است برای یک عده جذابیت داشته باشد اما برای من نه.
- پس چرا بازیگر شدید؟
بازیگری آمد سراغ من و دست از سرم برنداشت! از بچگی...
- چقدر در بازی به خواست کارگردان اهمیت می دهید؟
خیلی، کارگردان خیلی تأثیر میگذارد، چون کل ماجرا از دریچه نگاه او اتفاق می افتد.
- معمولا کارگردانها میخواهند که شما بازی خودتان را ارائه کنید یا...؟
هردو حالت اتفاق می افتد و بازیگر وظیفه دارد کارگردان را راضی کند. به هرحال، کار از آن کارگردان است و نظر او شرط. اما خوب، معمولا من با صحبت و گفت و گو نتیجه میگیرم. دلیلش هم این است که یاد نگرفتم بی گفت و گو به عملکرد برسم. وقتی ما بحث میکنیم و موضوع را به چالش میکشیم، ذهنمان روشن میشود. ما گفت و گو می کنیم تا از طریق نقشه روشنتری به هدف برسیم. اصلا واسطه بین فکر و عمل، تحلیل است. شما وقتی در مورد ذهنیت خودت به تحلیل درستی برسی، اجرای خوبی هم خواهی داشت. گاهی پیش می آید که افراد متوجه منظور نمیشوند و یا تحلیل های متفاوتی دارند، با گفت و گو به یک انتخاب درست میرسیم. این صحبتها فقط در راستای بهبود کار است. البته کار آسانی نیست. کارگردان اذیت میشود و خودم بیشتر اذیت میشوم، راستش را بخواهید گاهی انرژی و اعتماد به نفسم را نیز از دست میدهم. اما ارزشش را دارد که در نهایت به یک اثر خوب برسیم، یک اثر هنری مطلوب.
- چقدر زمان می برد که در نقشهایتان به باورپذیری برسید؟
گاهی اوقات نقش نیاز به باورپذیری ندارد، آنقدر باورکردنی و ملموس نوشته شده و آنقدر موقعیت باورپذیر است که بلافاصله در آن جاری می شوی. اما موقعیتهایی هم هستند که بسیار سطحی و دروغینند و تو نمیتوانی با صداقت به سراغشان بروی. صداقت یک موج لطیف است، یک گاز پراکنده، یک احساس...و احساس یک موج، یک سیگنال و یک نشانه است. وقتی در موقعیت اشتباه و دروغین قرار میگیری، نمیتوانی به درستی خودت را تخلیه کنی و شکست میخوری. اما وقتی در یک شرایط درست و همسو، خودت را رها میکنی، به سرعت به مقصد میرسی، مقصدی که مطلوب همه ماست. بد ظاهر شدن در یک کار، همیشه دلیل بر بد بودن بازیگر نیست، گاهی به خاطر موقعیت نامناسبی است که بازیگر در آن قرار میگیرد، مثل کارهای سفارشی!
- این به سابقه هنری شما صدمه نمیزند؟
نه نه...امکان ندارد، این اتفاق برای کسی می افتد که هنرمند نیست وگرنه گاهی کار خوب پیشنهاد میشود و گاهی بد، به همین سادگی!
- پس پای مسائل مالی درمیان است؟
بله، اگر منظورتان این است که مرا وارد بحث مالی کنید، بله! بخش مالی قضیه هم مهم است. برای همه مهم است. اصلا باید از بحث مالی شروع کنیم. شما باید به عنوان یک انسان زنده باشی و نان خورده باشی تا بتوانی کار کنی. گاهی اوقات کار خوب است و گاهی بد. اما نکته اینجاست که هرجا هستی و هرکاری میکنی، بهترین کارت را ارائه بدهی و دریغ نکنی. همیشه این امکان وجود ندارد که در جایگاه خوبی قرار بگیری اما هرجا که بودی باید بهترین باشی و عالیترین بازیت را به نمایش بگذاری. من این کار را میکنم. البته به هرحال کار ضعیف روی من هم تأثیر میگذارد اما...
- پیش آمده که آثار یک نقش در شما باقی بماند؟
جریان برعکس است و اثر من در آن نقش باقی می ماند! من به آن نقش جان میدهم، به خودی خود چیزی نیست. من بهرام حس پنهان را ساختم، من فؤاد را ساختم، من ساختمش، چیزی نبود، طراحش من هستم...من آن نقش را نقش میزنم! اینها با تمام توانایی های من ساخته میشوند، پس چه تأثیری میتوانند رو من داشته باشند؟ اصلا!
- تصورتان درباره آینده کاری و هنری حامد بهداد؟
نمیدانم. میروم جلو، میروم، اما منتظر یک اتفاقم، واقعا دلم میخواهد که حادث شود. میروم جلو تا ببینم چه پیش می آید، به کجا میرسیم، یک کاری میکنیم، یک حرکتی انجام میدهیم، یک طوری می شود و آن وقت، با توجه به داشته هایمان عکس العمل درست نشان میدهیم. حقیقت این است که من قابلیتهای خودم را فراتر از اینها میبینم، اما بستر تجلی این کیفیت متفاوت است. صریح بگویم، من خودم را در حد و اندازه های جهانی میبینم و اگر پیش آید که...
- دانش را در پیشرفت هنری خود تا چه حد دخیل می دانید؟
خیلی خیلی...یکی بازیگر به عنوان کسی که برای که برای مردم کار میکند، در جهت بالا بردن سطح سلیقه جامعه، انتقال فرهنگ ئ ارزشها به شکل یک کاتالیزور، باید خیلی بداند، خیلی بداند.
- و شما دانشتان را چطور به روز میکنید؟
با گفتگوی بسیار با اهالی فکر و هنر، همکارانم، مطالعه کتاب، دیدن فیلم و درکنار مردم بودن. پدرم، مادرم، دوستانم و در یک کلمه، زندگی میکنم!
- از فرهنگ روز دنیا هم بهره میبرید؟!
فرهنگ انسانی مهم است. فرهنگ غرب و شرق و ایرانی، همه درست. اما فرهنگ انسانی مهم است که در هرجای دنیا به شما، آن امنیت و آرامش ذهنی رو روحی را بدهد.
- در کارتان الگو هم داشتید؟
ببینید الگو داشتم، اما هیچوقت نتوانستم از آنها و بازیشان گرته برداری کنم، البته گرته برداری از نوع هنرمندانه نه سطحی. ولی بازیگران خوبی را نگاه کردم و لذت بردم.
- در مورد "یک مشت پر عقاب" و "زخم های رویا" هم صحبت کنید.
در مورد "زخم های رویا" نمیتوانم صحبتی بکنم، چون هنوز تمام نشده است. کار کنیم، تمام شود بعد جمع بندی میکنیم و نتیجه کار...اما" یک مشت پر عقاب" یک سریال تاریخی است، تاریخ معاصر. استخوان بندی خوبی دارد و کار درجه یکی است. در همه بخشها؛ کارگردانی، طراحی صحنه و لباس، بازیگری و فیلمبرداری و ...درحقیقت کیفیت یک کار سینمایی را دارد اما در شانزده قسمت. یک کار پرپلان با دکوپاژ عالی.
- دوست دارید در کارهای تاریخی بازی کنید؟
بله کارهای تاریخی بزرگ، مثل کوروش، لطفعلی خان زند، نادر، صلاح الدین ایوبی و...
- گفت و گوی خوبی بود...خسته شدید.
نه نه ادامه بدهید...
- گفت و گو خیلی از گره ها را باز میکند.
بله، البته به وقتش. گفت و گو هم زمان خاص خودش را می طلبد، البته اگر قرار بر تأثیرگذاری باشد وگرنه تأثیر خودش را از دست میدهد.
- کلام آخر و حامد بهداد، یک تفال و یک غزل از حافظی که همیشه به همراه دارید، برای شروع فصلی نو و سالی نو!
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست/آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود/در کارخیر حاجت هیچ استخاره نیست
چه خوشش اومده! کاریکاتور خودش رو هم میکشیدن اینقدر خندون میموند!!!
از عکس خوشم اومد گذاشتم! همین!
ممنون از مدیر گروه حامد بهداد در یاهو
صدای بال پرستو، صدای پای بهار
صدای شادی گنجشک ها، صدای بهار
نگاه و ناز بنفشه، تبسم خورشید
ترانه خواندن باد، جوانه کردن بید
صدای بوسه ی باران، صدای خنده ی گل
صدای کف زدن لحظه ها برای بهار
دوباره معجزه ی آب و آفتاب و زمین
شکوه جادوی رنگین کمان فروردین
شکوفه و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود
دوباره چهره ی روز، شادمانی عید
دوباره عشق و امید، دوباره چشم و دل ما و چهرهای بهار
غم زمانه به پایان نمیرسد، برخیز به شوق یک نفس تازه در هوای بهار...(فریدون مشیری)

فاش میگویم از گفته ی خود دل شادم بنده ی عشقم و از هردو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق که در این دامگه حادثه، چون افتادم
"بهاریه ای از حامد بهداد"
عرض کنم خدمتتون که اوضاع بد نیست، خلاصه این که هنوز زنده ایم با وجود مشکلاتی که زندگی پیش رومون میذاره با پررویی تمام داریم ادامه میدیم. اینه که پیشنهاد میدم، عشاق ناکام ۸۶ به سرشون نزنه از بالای برج میلاد خودشون رو بندازن پایین. خصوصا که زیاد شنیدیم این برج کجه! حالا کی میگه کجه؟! خدا میدونه. پس در نتیجه خودمون رو بسپریم به بهار۸۷ و ببینیم اوس کریم امسال چی برامون رقم میزنه. امیدوارم بدهکارا امسال نه تنها بدهی هاشون رو بدن بلکه طلبکارای پارسالی بهشون بدهکار هم بشن،اما طلبکارهای امسالی(یا پارسالی) داد و بیداد راه نندازن که الا و للا پول مارو بده والا زندون و آبروریزی یالا. چرا که اونا دوست ندارن عید و نوروز خونواده های محترم ایرونی رو حروم کنن(مثل پارسال خودشون). پس از این رو، من سال ۸۸رو هم پیشاپیش تبریک میگم. خلاصه به قول دوست شاعرم، علی کاظمیان که میگه لاستیک دزدا، دیگه آجر رو فراموش کردن. آرزو میکنم که اولا دزدا لاستیک ندزدن و اگر هم میدزدن(که البته همه میدونیم چقدر این کارا زشته) حداقل آجر بزارن زیر ماشین آدم که عین یه سوسک دمرو، زشت و بی ریخت جلوه نکنه!
عشاق رو هم که همون اول گفتم. نگران نشن. معشوق پارسالی هروقت بره، یکی بهترش میاد. دخترا شوهر کنن و بازار بگو و بخندشون گرم باشه، آقا پسرام جیبشون پرپول و به قولی حال و حولشون برقرار.
بازار ماهی فروشها هم که طبق معمول داغ و عالی خواهد بود. سبزه و هفت سین هم که یادمون نمیره، چرا که اصولا فراموش نمیکنیم ایرونی هستیم.
عروسی و گل و جشن و شادی و خوشبختی و حلوا و بچه کاکلی و اینام به قوت خودش باقیه. دیگه خودتون ببینین این دفعه چندمه سفارش میکنم، حال کنین و خوشحال باشین از این همه نعمت که واسه تماشا ریخته.(جیزه)
به من هم کاری نداشته باشین. قول میدم اگر تا ۲۹ اسفند ۸۶ حالم خوب نشه، جایی آفتابی نشم که حال شمام گرفته نشه. یه بار دیگه هم میگم" زمستون میره، بهار میاد. یا اصلا بهتره بگم رو سیاهی اش به زغال میمونه. به قول شیخ اجل حضرت حافظ! دیو چو بیرون رود فرشته درآید.
مخلص
منبع: ماهنامه زندگی ایده آل
بهاریه
چشم در راه کسی هستم کوله بارش بردوش،آفتابش دردست، گل به دامن پیروز
قصه ساده ست معما مشمار؛ چشم در راه بهارم، آری! چشم در راه بهار...
بهار هم بلاخره اومد به رسم هرسال. اما با طراوت و تازگی ای که با خودش میاره یه غم نازک و دلچسب هم همراهشه تا به ما بفهمونه همه چیز در گذره. گذر پرشتاب طبیعت، عشق، زندگی و حتی مرگ. سالی که گذشت حتما برای ما پر از ساعتها و ثانیه های تلخ و دوستداشتنی بود اما ما ازش گذشتیم یا شاید اون از پیش ما رفت. با همه ی لحظه های پرتپش و هیجانش در وصف رویاهامون. رویایی به اسم حامد بهداد، رویایی به شکل سینما، رویایی به اندازه ی تمام هنر. خیال عظیمی به وسعت همه ی جهان. ما اینجاییم. درست در وسط این بزرگراه، با همه ی ترسهامون با همه ی عاطفه هامون. و حامد بهداد با تمام قشنگی هاش از خود ماست. و باید مثل تکه ای از خودمون دوستش داشته باشیم و بپذیریم او هم در این بزرگراه پرشتاب مثل جرقه ی نوری از کنار ما میگذره و ما به عنوان همه ی رهگذرهای زندگیش براش آرزو میکنیم که به سلامت از همه ی پرتگاه های سرراهش گذر کنه. تمام خانواده ی کلمه ی "گذشتن" رو صرف کردم که بگم؛
حامد بهداد! خودت باش، زیبا زندگی کن اونطور که برازنده شی.
این بهار هم خواهد گذشت. به امید همه ی بهارهای پربار زندگی پیش روی ما برای حامد بهداد و شما.
سال نو مبارک.
بهار ۱۳۸۷- ماجده
و خودم:
بچه تر که بودم مامانم میگفت؛ هاله! وقتی بزرگتر شی اینقدر زمان واست زود میگذره که میخوای با چنگ و دندون نگهش داری...آدم وقتی بچه ست(که هنوزم هستم اما یه کم مسئولیتهام بیشتر شده) حس میکنه زمان چقدر آروم میگذره اما به محض اینکه بزرگ میشی، بهت مسئولیت میدن میفهمی زمان میدوه و تو هم بدو بدو دنبالش...اینا رو گفتم که بگم، بهار! خیلی زود اومدی...اینقدر زود که من یادم نبود زمستون تموم شده! حس میکنم هنوز واسه اومدنت آماده نیستم! اما فردا صبح که پاشم اومدی...به همین سادگی! تو همین چند روز که داشتم واسه اومدنت خودمو آماده میکردم یاد آرزوهام افتادم...کار خیلی قشنگیه این آرزو کردن...بزار برای شروع آرزو کنم برای خودم که بتونم اولین قدم در راه هدفم که خیلی واسش تلاش میکنم رو توی سال جدید طی کنم...اولین قدم یعنی شروع!
برای حامد بهداد هم که این وب متعلق به اونه آرزو کنم، تو زندگیش به آرامشی برسه که همه ی ترسها و حاشیه ها ازش دور بشه تا فقط خانواده و هنرش ارزشمند بشه!
و برای سینما نگون بختمون آرزو کنم تا تو سال جدید حداقل ۱۰تا فیلمنامه ی خوب و درست درمون گیرش بیاد...
و برای شما که با من بودین(و امیدوارم با من بمونین) آرزو میکنم...به قشنگترین آرزوتون برسین!
شما هم برای خودتون، حامد بهداد و سینمای ایران بلند آرزو کنید...بزارین منم آرزوهاتون رو بدونم...آرزو چیز قشنگیه...مثل شما...مثل حامد بهداد....مثل دوستیمون....مثل زندگی....
نوروزتون مبارک....لباتون پرخنده....دلاتون پرامید....زندگیتون پر از موفقیت![]()
توی سال جدید هم کنار هم باشیم....





