دوستاني كه مايلند در نمايش فيلم حس پنهان در فرهنگسراي هنر با حضور حامد بهداد شركت كنند، ميتوانند اطلاعات مكان و زمان را از وبلاگ براي حامد بهداد دريافت كنند.
خبرگزاري فارس: خواننده «گروه داركوب» گفت: مشتاقانه منتظر ديدن مردم در كنسرت گروهداركوب هستم.
حامد بهداد در گفتوگو با خبرنگار سينمايي فارس، در مورد دليل همكاري خود با گروه موسيقي داركوب گفت: خيلي وقت بود كه دلم ميخواست با تمام كساني كه به من لطف داشتند، ديداري از نزديك داشته باشم و با خودم فكر كردم بهترين فرصت همكاري با گروه داركوب است.
وي افزود: مشتاقانه منتظر ديدن مردم در اين كنسرت هستم.
گروه موسيقي «داركوب» كنسرت خود را از 29 خرداد ماه به مدت سه روز در اريكه ايرانيان برگزار ميكنده كه ساعت اجراي اين كنسرت در دو سانس 19 تا 21 و 21 تا 23 است.
وي ادامه داد:اين كنسرت از 12 قطعه تشكيل شده كه دو قطعه از آن را حامد بهداد ميخواند و خوانندگي دو قطعه ديگر نيز بر عهده حسن نجفي است.
طالقاني يادآور شد:گروه داركوب از 10 هنرمند تشكيل شده كه در اين كنسرت همايون نصيري، دارا دارايي، بهرام آقاخان، امير حاجيلي،بابك بروجردي، وحيد روحاني، شروين مهاجر و پيام رونق به هرنمايي ميپردازند. همچنين همايون نصيري سرپرستي گروه داركوب را عهدهدار است.
انتهاي پيام/
منبع: خبرگزاري فارس
گويا حضور حامد بهداد در كنسرت قطعي است چون اينبار از زبان خودش خبردار شديم.
محمدرضا شريفينيا:
حامد بهداد را به تيم ملي سينما دعوت ميكنم.
آقاي حامد بهداد بايد به تيم ملي بيايد. حامد بازيگر خوبي است ولي ديده نشده. چرا؟ بايد «چرا» را پيدا كنيم و اگر موانعي دارد برطرف كنيم. نه پسرخالهي من است و نه آشنايي ديگري. دوستي است كه من از او چند بازي ديدهام و به نظرم عالي است. وقتش است كه اين آدم به عنوان استار بدرخشد. بايد در موقعيت او را سنجيد. او الان ديده ميشود ولي بايد تبديل شود به چهره ۱ و ۲ در فيلمهاي ايران.
منبع: مجله زندگي ايدهآل
هاله: اميدوار بودم يكي از اساتيد سينما اين حرفا رو در مورد حامد بهداد بگه نه محمدرضا شريفينيا، فقط كاش حداقل حرفاي شريفينيا تاثيرگذار باشه. خدا كنه دعوت به تيم ملي مقبول نيفته.![]()
مجوز کنسرت در تهران بالاخره موفق شدند در غیاب محمدرضا گلزار به عنوان نوازنده پرکاشن در تاریخ ۲۹ ٬ ۳۰ ٬ ۳۱ خرداد ماه در سالن اریکه ایرانیان به روی سن بروند. دارکوبها پیش از این با حضور محمدرضا گلزار در دبی کنسرت موفقی را اجرا کرده بودند که همین کنسرت باعث ایجاد شایعات بسیاری در رابطه با این بازیگر شد. گلزار فعلاً تصمیم دارد عضو هیچ گروه موسیقی نباشد و بزودی گروه موسیقی مستقل خودش را تشکیل بدهد. در این کنسرت همایون نصیری ٬ بابک بروجردی ٬ دارا دارائی٬ امید حاجیلی٬ وحید روحانی٬ بهرام آقاخان٬ شروین مهاجر٬ حسن نجف٬ پیام رونق و مهدی ساکی به عنوان نوازندگان دارکوب بر روی صحنه خواهند رفت. حامد بهداد نیز هم اکنون در خارج از کشور به سر میبرد و احتمالاً در این اجرا همراه دارکوبها نباشد. اخبار تکمیلی از گروه دارکوب بزودی بر روی سایت «سینمای ما» قرار خواهد گرفت. گلزار در حال حاضر با گریمی بسیار متفاوت مشغول بازی در فیلم دو خواهر است و مدتی است که در اصفهان بسر میبرد. به زودی عکسهای تازهای از گلزار با گریم جدید را هم در سایت خواهید دید.منبع خبر : سینمای ما
كليپ افسون با بازي حامد بهداد (مرد معتاد)، پژمان بازغي (پليس بخش مبارزه با مواد مخدر) و مرجان محتشم (همسر مرد معتاد) و با صداي اردلان سرافراز و كارگرداني كيوان اسلامي (۲۳ مگابايت)
***
برنامه مورخ ۲۲ تير ۸۶ صندلي داغ با حضور حامد بهداد:
در ۴ بخش، هر كدام ۱۰ دقيقه از برنامه و حجم متوسط ۲۰ مگابايت
بخش اول شامل: معرفي، رشته دانشگاهي: تئاتر، آينده شغلي: كارگرداني، بازي براي «چاي تلخ» نيمهتمام ناصر تقوايي، ادبیات و شعر خراسان
بخش دوم شامل: ادامه بحث ادبیات و شعر خراسان، تماشاي اولين فيلم در دوران كودكي، كمك اسم فاميل «بهداد» به شهرت وی، شتابزدگي فيلم روز سوم در عين حال تماشايي بودنش، سينماي جنگ، بخشي از پشت صحنههاي فيلم روز سوم، بخش يادگيري زبان فواد، مشكلات مردم خرمشهر و آبادان ناشي از جنگ
بخش سوم شامل: نظر حامد بهداد راجع به چارلي چاپلين، مارلون براندو، خسرو شكيبايي، باران كوثري و پرويز پرستويي، چگونگي انتخاب شدن براي «روز سوم»، بخش ديگري از پشت صحنههاي فيلم روز سوم، صحبت راجع به جنگ، رزمندگان، جانبازان و مشكلاتشان، انتخاب بيشك نقش فواد، سكانس محبوب
بخش چهارم شامل: علاقه به هنر موسيقي، علاقه به ورزش بوكس، طول دوام در حرفه بازيگري، نذر دوران كودكي، پايان برنامه و پخش بخشهايي از پشت صحنه فيلم روز سوم
***
در ضمن!
گزارش سخنراني حميد سمندريان در خانه سينما كه قبلتر خبرش را داده بودم به همان پست سبك در بازيگري اضافه كردم، اميدوارم مفيد فايده باشد![]()
نادر ابراهیمی نویسنده ، فیلمساز و فیلمنامه نویس بعد از سالها تحمل بیماری و رنج، بعدازظهر روز پنجشنبه ۱۶ خرداد، جان به جان آفرین تسلیم کرد و مراسم تشییع پیکرش صبح امروز با حضور تعداد زیادی از هنرمندان، مسئولان و مردم از مقابل خانه هنرمندان به سمت بهشت زهرا تشییع شد.
نادر ابراهیمی در 14 فروردینماه سال ١٣١۵ در تهران بهدنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشکده حقوق وارد شد. اما این دانشکده را پس از دو سال رها کرد و سپس در رشته زبان و ادبیات انگلیسی به درجه لیسانس رسید. او از ١٣ سالگی به یک سازمان سیاسی پیوست که بارها دستگیری، بازجویی و زندان رفتن را برایش درپی داشت. 
او در سال ١٣۴٢ نخستین کتاب خود را با عنوان ” خانهای برای شب” بهچاپ رسانید که داستان ”دشنام” در آن با استقبالی چشمگیر مواجه شد. تا سال ١٣۸٠ علاوه بر صدها مقاله تحقیقی و نقد، بیش از صد کتاب از او چاپ و منتشر شده است که دربرگیرنده داستان بلند (رمان) و کوتاه، کتاب کودک و نوجوان، نمایشنامه، فیلمنامه و پژوهش در زمینههای گوناگون است. ضمن آنکه چند اثرش به زبانهای مختلف دنیا برگردانده شده است.
ابراهیمی چندین فیلم مستند و سینمایی و همچنین دو مجموعه تلویزیونی را نوشته و کارگردانی کرده، و آهنگها و ترانههایی برای آنها ساخته است. او همچنین توانسته است نخستین مؤسسه غیرانتفاعی ـ غیردولتی ایرانشناسی را تاسیس کند؛ که هزینه و زحمتهای فراوانی برای سفر، تهیه فیلم و عکس و اسلاید از سراسر ایران و بایگانی کردن آنها صرف کرد ولی چنانکه باید، شناخته و بهکار گرفته نشد و با فرارسیدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.
او فعالیت حرفهای خود را در زمینه ادبیات کودکان، با تاسیس ”مؤسسه همگام با کودکان و نوجوانان” ـ با همکاری همسرش ـ در آن مؤسسه متمرکز کرد. این مؤسسه بهمنظور مطالعه در زمینهی مسائل مربوط به کودکان و نوجوانان برپا شد و فعالیتش را در حیطهی نوشتن، چاپ و پخش کتاب، نقاشی، عکاسی، و پژوهش دربارهی خلقوخو، رفتار و زبان کودکان و نیز بررسی شیوههای یادگیری آنان دنبال کرد. ”همگام” عنوان ”ناشر برگزیدهی آسیا” و ”ناشر برگزیده نخست جهان” را از جشنوارههای آسیایی و جهانی تصویرگری کتاب کودک دریافت کرد.
ابراهیمی در زمینه ادبیات کودکان، جایزه نخست براتیلاوا، جایزه نخست تعلیم و تربیت یونسکو، جایزه کتاب برگزیده سال ایران و چندین جایزه دیگر را هم دریافت کرده است. او همچنین عنوان ”نویسنده برگزیده ادبیات داستانی ٢٠ سال بعد از انقلاب” را بهخاطر داستان بلند و هفتجلدی ”آتش بدون دود” بهدست آورده است.
منبع: خبرگزاري مهر
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر
اميد از تو شيرين تر.
نمی شود پاييز
- فضای نمناک جنگلی اش
برگهای خسته زردش-
غمگين تر از نگاه تو باشد.
نمی شود که تو باشی،به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جويد
بالينی می خواهد
تا شايد دمی بياسايد
نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و اين روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمين نگذارد
و سر را بر زانوی مهربانی تو.
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
شکوفه از تو شاداب تر
پاييز از تو غمگين تر.
نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی،ترانه هم باشد
نمی شود که تو باشی،گلدان ياس هم باشد
نمی شود که تو باشی،بلور هم باشد
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
«محبوبه های شب»هم باشند.
نمی شود که تو باشی،من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همينطور که هستی
و من هزاربار خوبتر از اين نباشم
و باز هزاربار عاشق تو نباشم.
نمی شود،می دانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...
*يک عاشقانه آرام- نادر ابراهيمی
اين وبلاگ وظيفه خود ميدانست تا از شاعر عاشقانههاي آرام بدين وسيله يادي نمايد.
روحش شاد یادش گرامی...![]()
تعارف نداريم. بازيگر با استعدادي است و يكي از ركوردداران كانديدا شدن و جايزه نگرفتن. هنوز به آنچه شايستهاش است نرسيده اما احتمالاش زياد است كه اگر امسال هم با كجسليقگي داوران روبهرو نشود سيمرغ را بگيرد. شايد تنها به اين دليل كه واقعا ديگر وقتش رسيده است. حامد بهداد بازيگر عجيبي است، ريتم حضورش (چه در زندگي و چه جلوي دوربين) با بقيه فرق ميكند و هيجان و سركشياي كه از خود بروز ميدهد با درون آرام و تنهايش متفاوت است. «بهداد» بر خلاف همهي سر و صداهايي كه دارد صادقانه از فرارهايش، ترسها و ضعفهايش حرف ميزند.
هميشه راجع به حامد بهداد كه صحبت ميشود جنون و نبوغ كنار هم قرار ميگيرد. اصلا چرا اين دو كنار هم قرار دارند؟ اگر نبوغ باشد هيچ ويژگي انساني ديگري شكل نميگيرد. فكر كن اين همه جنون به تنهايي به چه درد ميخورد يا حتي خصلتي مثل صميميت بدون نبوغ. هر كدام از اينها بدون نبوغ ويژگي خودشان را از دست ميدهند و تبديل به ناهنجاري ميشوند. حتي ميبيني آرامش و صميميت بدون نبوغ در جاهايي تبديل به مازوخيسم شده، يا خشونت و جنون بدون نبوغ تبديل به ساديسم و مردمآزاري ميشود... اما حقيقتا جنون يعني چه؟! يعني ميل شديد و خواهش بيش از حد...
در خود تو اين ميل و خواهش شديد براي بهدست آوردن چيست؟ براي چه... نميدانم؟
حالا در خود تو جنون و خشونت است كه نبوغ را به همراه ميآورد يا نبوغ است كه باعث شده خشونت و سركشي در تو بهوجود بيايد؟ نميدانم. واقعا نميدانم... حتي فكر ميكنم آيا مجاز هستيم اين اسمها را رويش بگذاريم يا نه؟ از يك طرف اگر اين اسمها را بپذيرم لطمه ميخورم و از طرف ديگر هم نميخواهم خودم را بزرگ كنم... راستش هر دو اين خصلتها وقتي كنار هم قرار ميگيرند به هم دامن ميزنند و شمايلي ميسازند كه براي تماشاگر لذتبخش است. خيليوقتها هم شايد اين شمايل پسزننده باشد.
البته بهنظر من خودت هم به اين خصلتها دامن ميزني يعني گاهي تظاهر به عصبيت ميكني و ميخواهي اين چهره را از خودت بسازي. دامن زدن به اين خصلتها نوعي شلوغ كردن از نوع تبليغات است يا شايد هم نوعي تبليغات است از نوع شلوغ كردن. من هنوز هم مدعیام كه تعداد كارهاي من آنقدر نبوده كه بخواهد براي من شهرت يا محبوبيت بياورد و مجبورم خودم، خودم را تبليغ كنم. وقتي اقبال و طالع حمايت نميكند، وقتي موقعيت اجتماعي حمايت نميكند، مجبورم خودم دست به يكسري تبليغ بزنم، شايد هم يك بخشي از آن در خودم هست... نميدانم.
اما به هر حال شهرت و محبوبيت داري، شايد همين نشان ميدهد خوب خودت را عرضه كردي يا دلايل ديگر... نه فكر ميكنم به همين دليل است...
يكي دوبار به شوخي گفتي كه بهترين بازيگر هستي، چقدر به اين شوخي اعتقاد داري؟ اعتقاد كه نميدانم... شايد در يكسري دستهبنديها مثل شرايط سني بهترين بازيگر باشم. شايد هم نباشم. راستش بايد دوباره در آن حالت خاص قرار بگيرم و ببينم...
هميشه رفتارهاي متناقضي از تو سر ميزند. گاهي آرامش و معصوميت در تو وجود دارد و گاهي هم سركشي و هيجان... اين رفتارهاي متناقض چه در بازي تو و چه در حضورت در زندگي روزمره ريتمي را بهوجود آورده كه با بقيه متفاوت است. از اين ريتم در بازيات چطور بهره ميگيري؟ اين حالت را در خودم ميشناسم و از همين تضاد و تناقض خودم بهره ميگيرم. ميدانم دقيقا اين حسها كجاست. درست وقتي كه از شدت خشم تا سر حد تنفر ميتوانم پيش بروم در همان لحظه در نگاهم يك معصوميتي وجود دارد كه نشان ميدهد خودم هم قرباني آن خشونت و موقعيت هستم. من و سوژه هر دو مورد خشم واقع شديم و همزمان هر دو قرباني شديم.
اين تضاد اقتضاي شغل بازيگري هم هست؟ در شغل ما هرچه هنرمندانهتر گرافيك رفتارمان را به تصوير بكشيم بهره بيشتري ميبريم و اين نمايش با تضاد بيشتر عجين است و در مواقع با تضاد جذابتر است.
تو اين نمايش تضاد را آگاهانه انجام ميدهي؟ در من وجود دارد و من آن را خودآگاه ميكنم.
اين تناقض در حاشيه تو هم وجود دارد. بازيگر بسيار متواضعي هستي، در عينحال كه نيستي... نه من آدم سرخوردهاي هستم!
سرخورده از چه چيزي؟ بيشتر كودك و مظلوم هستم. اعتمادبهنفس ندارم. شايد همهي اينها از اينجا ناشي ميشود.
همين باعث ميشود آدمها يا طرفدار پروپاقرص تو باشند و يا از تو متنفر باشند... خيلي لذتبخش است...
لذتبخش است؟! بله خيلي خوب است كه تو را بهعنوان يك موجود خنثي نبينند و نسبت به تو بيتفاوت نباشند. اين طرف تنفر، دوستداشتن است و آن طرف دوستداشتن، حتما حتما خودِ «دوست داشتن» است. اينها دوروي يك سكه نيستند، يك سكه چندبُعدي است. اين حس وقتي راجع به تو وجود دارد احساس زندهبودن ميكني.
پس اين زنده بودن است كه براي بازي به تو احساس امنيت ميدهد. نه اتفاقا در عين زندهبودن، احساس ناامني و خطر هم ميكنم و اين آزارم ميدهد.
ناامني از چه چيزي؟ ناامني از خيلي چيزها... اضطراب... شرايط ما براي احساس اضطراب و ناامني خيلي واضح است.
در بازيگري اين ناامني را متوجه نميشوم، شرط اول بازي كردن احساس امنيت است. نه شغل ما در ناامني اتفاق ميافتد. كسي آن را حمايت نميكند و اين ناامني به كارمان هم منتقل ميشود. شايد هم اصلا اين ناامني براي شغل ما لازم است، براي ترجمهي بشر كه كار ماست شايد لازم باشد. شايد وقتي بشر را ترجمه ميكنيم اين ناامني به جاهاي ديگر دنيا هم سرايت كند و از نظر امنيت همهي ما را همسطح كند، چه كساني كه از من ايمنترند، چه كساني كه كمتر از من امنيت دارند... شغل ما ترجمهي همينهاست و كار ما انجام كار بشردوستانه است نه به معني و مفهوم علمي آن، بلكه بشردوستانه يعني حداقل خودمان را دوست داشته باشيم و از خودمان محافظت كنيم. وقتي گرسنهايم سير بشويم، وقتي دلمان خواست، فكر كنيم و تحليل كنيم و شرايط انساني را از غير انساني تميز بدهيم.
اين امنيت نسبي كه از آن حرف ميزني را ميشود به همكارانت هم نسبت داد؟ يعني شرايط خودت را نسبت به بازيگر ديگري امنتر يا غيرامنتر ميداني؟ صددرصد.
و خودت را مقايسه ميكني با آن آدم و رقابت ميكني؟ دقيقا در اين نقطه است كه مبارزه و جنون من شروع ميشود. آنجا كه كسي نبوغ كمتري دارد ولي امنيت اجتماعياش بيشتر از من است دست به مبارزه ميزنم. آنجا فصل تهاجم من به امنيت اوست.
يعني دقيقا چه كار ميكني؟ در يك مصاف هنري با كار خودم به مبارزه با او ميروم.
ولي فكر ميكنم بيشتر آدمها را امنتر از چيزي كه شايستهاش هستند ميبيني؟ چي فكر كردي؟ فكر كردي من كي هستم؟ يك ديوانه؟! من با خودم عهد كردم كه منصف باشم. انصاف شرط بينادين من است. آيا خسرو شكيبايي جاي بر حق ننشسته؟ و ميبيني كه در نهايت، امنيت هم ندارد.
در بين همنسلهاي خودت جزو معدود بازيگران مؤلف هستي؛ با عدم اعتمادبهنفسي كه خودت ميگويي اين جرات را از كجا بهدست ميآوري كه در لحظه، خارج از چيزي كه كارگردان از تو خواسته دست به خلق تازه بزني؟ يك چيزهايي هست كه به تو جسارت ميدهد. مثلا وقتي تو مبلغي پول داري ميتواني در يك حراج شركت كني. تو يك مايه در درون خودت داري كه بهخاطر همان مايه دروني جسور ميشوي. اين جسارت از يك چيز خدادادي ميآيد. البته خيلي وقتها هم جسارت كردم و نبردم.
كجا جسارت كردي ولي باختي؟ معمولا در پروژههاي خوب هر وقت جسارت كردم بردم و در پروژههاي بد هر وقت جسارت كردم باختم.
اين جسارت را در هر شب، تنهايي هم گويا انجام دادي. ديالوگهاي ديگري را در جواب ليلا حاتمي گفتي و در لحظه شرايط را تغيير دادي تا بازي بهتري خلق كني، چطور در لحظه ديالوگها را عوض كردي؟ ما آنجا امتحان كرديم و در لحظه جواب داد و حس و حالي كه آقاي صدرعاملي از بازي خانم حاتمي احتياج داشت توانست بگيرد. من و خانم حاتمي به ديالوگهاي قبلي عادت داشتيم و همهچيز از پيش ساخته شده بود، وقتي من ديالوگها را يكمرتبه عوض كردم خانم حاتمي با يك موقعيت جديد روبهرو شد و شوكه شد. قواعد قبلي را خراب كردم و خانم حاتمي به يك حسوحال جديد رسيد.
پس به بازي نقش مقابلت كمك كردي؟ اصلا اين دو تا جدا از هم نيستند وقتي به بازي طرف مقابلت كمك ميشود به بازي خودت كمك ميشود. وقتي نقش مقابلت حيرت ميكند، حيرت در درون توست ولي در او متجلي شده و واقعي جلوه ميكند.
در حس پنهان نقش يك افسرده را بازي ميكني. نقشي كه با خودت خيلي فاصله دارد و شنيدم خيلي چيزهاي جديد به آن اضافه كردي تا جزييات دقيقي را در اين نقش خلق كني. در آن فيلم، نقش تا حدي دستم آمده بود ولي آقاي رزاق كريمي خودشان در جزييات بسيار حواسشان جمع بود و خيلي در اين جزييات كمكم كردند.
با رد كردن خيلي از پروژههاي خوبي كه به تو پيشنهاد شده است به نظر ميرسد معيارت براي انتخاب نقش هم با بقيهي بازيگران فرق دارد. من هم براي خودم معيارهايي دارم. بيشتر نگاه ميكنم ببينم واقعا به درد آن نقش ميخورم يا نه. نقشي هم بوده كه به دردش نميخوردم ولي يكي از معيارها هيجان و جذابيت نقش است. هرچه يك پروژه عظيمتر باشد بايد سختگيرتر باشي. من يكسري كارها هم انجام دادم كه خوب نبودند و ديده هم نشده ولي در فيلم اساتيد نميتوانم ريسك كنم. بايد خوب باشم چون حتما ديده ميشود. راستش گاهي براي همين از انتخابها فرار ميكنم.
پس باز به عدم اعتمادبهنفست برميگردد؟ بله گاهي.
تو گاهي اوقات اصلا سياست نداري. پس چه چيزي باعث ماندگاري تو در سينما شده؟ من ماندگار نشدم. مگر چند وقت است وارد سينما شدم؟ من تازه آمدهام حتي شايد هنوز هم نيامده باشم. آمدن و ماندگار شدن شرايط ديگري دارد.
چرا هميشه نقشهاي كوتاه را آگاهانه به نقشهاي بلندتر ترجيح ميدهي؟ نقشهاي كوتاه به تو فرصت تجربه كردن ميدهند. مثل يك تمرين كردن و گرم كردن ميماند. در ضمن اينجوري ارتباطاتت هم گستردهتر ميشود و طيف بيشتري از آموزش و يادگيري شامل حالت ميشود.
نهايت تو كجاست؟ نهايت من تحصيل، مطالعه بيشتر و جهاني شدن است.
پس براي جهاني شدن گاهي هم به سيمرغ فكر ميكني! (ميخندد) براي جهاني شدن كه بايد بيشتر به اسكار فكر كرد!
نكند فكر ميكني در ايران استاندارد قضاوت درست نيست؟ اين توهمي است كه شامل همهي بازيگران حتي بازيگران بدتر از من هم ميشود ولي توهم است صددرصد توهم است! مخصوصا براي بازيگران بدتر از من!
گفتگو از بهاران بنياحمدي/ نشريه خبري، تحليلی و اطلاعرساني رويش/ شماره ۲/ نيمه دوم بهمن ۸۶
از آنجايي كه مراجعين اين وبلاگ حتما همگي علاقهمند به بازي حامد بهداد هستند و شايد هم در همين راستا علاقهمند به بازيگري باشند، اطلاع از برگزاري چينن سخنرانياي مفيد باشد:
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران ![]()
سرويس: فرهنگ و هنر - سينما
حميد سمندريان با موضوع «سبك در بازيگري» در خانه سينما سخنراني ميكند.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين كارگردان پيشكسوت تئاتر در هشتمين نشست تخصصي انجمن بازيگران سينماي ايران حضور خواهد يافت و در يك نشست از«سبك در بازيگري» خواهد گفت.
گفتني است: اين برنامه روز سهشنبه 21 خرداد ماه ساعت 18 در محل سالن اجتماعات خانه سينما برپا ميشود.
انتهاي پيام/
خانه سينما:
آدرس: تهران ، خیابان بهار جنوبی ، خیابان سمنان .شماره 23
تلفن : 77609281-77600190
***
اين هم گزارش نشستي كه خبرش را در بالا درج كرده بودم:
گزارش سخنراني حميد سمندريان در خانهي سينما
حميد سمندريان: سبك هنري ديدني است نه تعريفكردني
حميد سمندريان معتقد است: نميتوان سبكهاي بازيگري را با نوشتن توضيح داد بلكه سبك بايد به مرحله عمل برسد و ديده شود.
به گزارش خبرنگار سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين كارگردان و مدرس تئاتر كه عصر روز گذشته (21 خرداد ماه)در خانه سينما سخن ميگفت با بيان اين مطلب ادامه داد: نمايش يك امر ديدني است و با توضيح نميتوان آن را در ذهن تماشاگر تجسم بخشيد چراكه نمايش براي ديدهشدن بايد از حيطه ادبيات بيرون بيايد و به كنش نمايشي تبديل شود.
كارگردان «ملاقات بانوي سالخورده» نياز انسانها را مهمترين دليل پيدايش سبكهاي هنري برشمرد و يادآور شد: سبكهاي هنري براساس نياز انسانها در دورههاي متفاوت پديد آمدهاند و از آنجا كه فطرت انسان محدوديتي ندارد، رشد و پيشرفت و تغيير اين سبكها نيز همواره تداوم دارد.
او در توضيح چگونگي پيدايش هنر و سبكهاي هنري تشريح كرد: بشر اوليه براي مصونشدن از بلاهاي طبيعي، سخن گفتن به زبان طبيعت را كه همان حركت است، آموخت و به اين ترتيب هنر رقص پديد آمد ، هرچند سازندگان اين هنر هرگز از اختراع آن آگاه نبودند. به مرور و با تغيير ابزار و پيشرفت زندگي، سبكهاي ديگر پديد آمدند كه پيدايش آنها هرگز به بنبست نميرسد.
اين مدرس تئاتر سپس در توضيح «سبك» گفت: سبك نوع تلفيق و امتزاجي است كه انسان آن را به كار ميگيرد و با درآميختن با خودش آن را كامل ميكند كه البته اين سبك هميشه هم كامل يا نو نيست چراكه گاهي شناخت درست و كاملي از خود نداريم.
سمندريان در ادامه اين نشست با اشاره به وجود برخي از ناآگاهيهاي نسل جوان نسبت به سبكهاي هنري گذشته، اظهارتأسف كرد: درحال حاضر بسياري از جوانان ما تصور ميكنند سبك نويني را كشف كردهاند و اين تصور از آنجا ناشي ميشود كه اين افراد نسبت به يافتههاي نسلهاي گذشته آگاهي كاملي ندارند.
كارگردان «بازي استريندبرگ» از غريزه و دانش به عنوان دو عنصر ضروري براي آفرينش اثر هنري نام برد و اضافه كرد: دانش و آگاهي، پيشنياز خلاقيت است و نوآوري بدون وجود اين عنصر راه به جايي نميبرد، ضمن اينكه بدون استعداد و غريزه كه ميتواند ذاتي يا اكتسابي باشد نيز آفرينش اثر هنري امكانپذير نيست ،البته فراموش نكنيم كه خلاقيت حتما بايد با معنا باشد.
حميد سمندريان در ادامه اين نشست به بيان ويژگيهاي سبكهاي گوناگون هنري اعم از ناتورئاليستي، رئاليستي، اكسپرسيونيستي و سمبوليستي پرداخت.
به گزارش ايسنا، به اعتقاد كارگردان «ازدواج آقاي ميسيسيپي» در سبك ناتورئاليستي وقايع يك زندگي عينا نشان داده ميشوند بنابراين اين سبك به معناي بازتاب يك طبيعت بدون دخالت هرگونه عنصر اضافه است درحاليكه سبك رئاليسم لايه زيريني از حقيقت را در خود دارد. به اين معنا كه دلايل وقوع اتفاقات در اين سبك موردتوجه قرار ميگيرد.
سمندريان افزود: علي رغم حضور سبكهاي جديد ، دو سبك رئاليسم و ناتورئاليسم به دليل نزديكيشان به طبيعت بشر همچنان وجود دارند.
او در توضيح سبك اكسپرسيونيستي هم گفت: در اين سبك طبيعت به صورت فشرده نشان داده ميشود بنابراين تمام زوايد آن حذف ميشود و در اين ميان هنرمندي موفق است كه اضافات را به خوبي كشف و حذف كند.
اين مدرس تئاتر اظهار داشت: سبك اكسپرسيونيستي تخيل تماشاگر را به كار مياندازد و برخلاف دو سبك قبلي دلايل رويدادها را نشان نميدهد بلكه تحليل بعد از اتفاقات را از زواياي گوناگون مورد بررسي قرار ميدهد به همين دليل هم زمان رويدادها به عقب ميرود و هم تماشاگر در ماجراهاي صحنه شركت ميكند.
او سپس به بيان ويژگيهاي سبك سمبوليسم پرداخت و يادآور شد: در اين سبك ،از يك عنصر معناي عنصر ديگري گرفته ميشود بنابراين بايد چيزي را به نمايش بگذاريم كه بخش ديگري از آن در ذهن مخاطب وجود داشته باشد و اگر اين تداعي صورت نگيرد هنرمند در بيان منظور خود دچار مشكل ميشود.
او در ادامه سخنان خود به تشريح ويژگيهاي بازيگري در دو سبك بزرگ «استانيسلاوسكي» و «برتولت برشت» پرداخت و گفت: در شيوه استانيسلاوسكي وقايع به صورت كاملا رئال روايت ميشود، بنابراين تماشاگر كاملا درگير احساسات روي صحنه ميشود، اما برشت براي تكميل اين شيوه به بازيگران گفت كنار نقش خود بايستند و معرف آن باشند نه اينكه حس نقش را به صورت كاملا واقعي به تماشاگر منتقل كنند و او را آنچنان تحتتأثير قرار بدهند كه از واقعيت خود جدا شود. بنابراين در تئاتر برشت تماشاگر قاضي نقش است.
به گفته او سبك بازيگري به معناي پيادهشدن يك ايدئولوژي در جسم بازيگر است و راه فهم آن تعريف آن نيست، بلكه عملكرد آن است.
او سپس درباره تفاوت بازيگري در تئاتر و سينما عنوان كرد: تماشاگر تئاتر صحنه را با چشم خود ميبيند اما تماشاگر سينما وقايع را با واسطه چشم دوربين – لنز – ميبيند، ضمن اينكه در سالن تئاتر تماشاگر ساكن است و هريك از تماشاگران بسته به فاصلهاي كه از صحنه دارند، نمايش را از زاويه خاصي ميبينند اما در سينما با عوضشدن موقعيت بازيگر، تماشاگر همراه او ميشود.
سمندريان كه اغلب متون خارجي را اجرا كرده است در پاسخ به پرسش يكي از حاضران درباره عدم اجراي نمايشنامههاي ايراني تصريح كرد: به اجراي نمايشنامههاي «مرگ يزدگرد» و «فتحنامه كلات» بسيار علاقهمند بودم اما چون بهرام بيضايي نمايشنامه «مرگ يزدگرد» را به بهترين شكل اجرا كرده بود از اجراي آن منصرف شدم و «فتحنامه كلات» هم مجوز اجرا نگرفت.
او اضافه كرد: هميشه نمايشنامههايي را براي اجرا انتخاب ميكنم كه ذهن مرا به هم بريزند و آثاري را كه به آساني مطلب را عنوان ميكنند، دوست ندارم بلكه اثري را دوست دارم كه مرا رنج بدهد.
به گزارش ايسنا در پايان اين نشست «علي رامز» لوح تقدير و هديهاي را به نمايندگي از انجمن بازيگران خانه سينما به سمندريان اهدا كرد.
انتهاي پيام/
بعد از دانلود كردن بخشهايي از بازي حامد بهداد در سريال «سايه آفتاب» و يادآوري ديالوگها و نقش رضا در سريال، بد نيست نقبي بر نقد اين سريال بزنيم؛ نقدي كه در قالب برنامه تلويزيوني «نقد ۳» از شبكه سوم، خرداد سال ۸۴ يعني درست سه سال پيش! پخش شده بود. مطلبي كه در زير ميخوانيد گزيدهاي از گزارش خبرگزاري ايسنا از پخش اين برنامه است كه تمام صحبتهاي حامد بهداد را شامل ميشود. از اينجا ميتوانيد گزارش كامل را بخوانيد.
«... سيدسعيد رحماني(نويسنده)، محمدرضا آهنج (كارگردان)، جواد طوسي(منتقد) و حامد بهداد(بازيگر نقش رضا)، اكبر نبوي (منتقد) و مهران رسام ( تهيه كننده) در اين برنامه دو قسمتي حضور داشتند.
رحماني در پاسخ به سوال طوسي مبني بر علت به كار بردن واژههايي نظير «بشو، برو» در ديالوگهاي رضا اظهار كرد: وقتي حامد بهداد شخصيت را خواند، مفصل شخصيت را تحليل كرد واين واژهها كشف ايشان بود. حامد بهداد در پاسخ به سوال گرگين كه از كجا به اين فرم صحبت كردن رسيد، گفت: من از كار سينما و بازيگري لذت ميبرم و لذت غايي در امر نمايش لذت دادن به مخاطب است كه در يك ارتباط دو طرفه مخاطب دچار بالندگي ميشود. وي با اشاره به اين كه من بدون هيچ مجوزي از اين واژهها استفاده كردهام، گفت: من در فيلمنامه با شِماي عمومي از يك آدم كه برخاسته از يك طبقه اجتماعي است مواجهام كه راجعبه آن ديالوگهايي نوشته شده است و تنها كار من قوسوقزح دادن و روح بخشيدن به جان ديالوگ است. بهداد ادامه داد: كار من دوست داشتن و يا نداشتن ديالوگها نيست. بلكه من موظف به اجراي آن به نحوي هستم كه اداي دين بشود. حامد بهداد در خصوص پيام اين سريال از زوايه ديد خود گفت: من هرگز به دنبال تحليل لايههاي فيلم نيستم و فقط به اجرا، انرژي و روح اثر فكر ميكنم.»
مصاحبه زندگي ايدهآل (بخش سوم و پاياني)
اخلاقت شبیه براندو است. از اول به براندو علاقه داشتی یا بعدا علاقهمند شدي؟ من زماني كه سوم دبيرستان بودم يك فيلم VHS كهنه به اسم دزيره به دستم رسيد. در آن فيلم ديدم مردي شبيه پل نيومن نقش ناپلئون را بازي ميكند، گاهي اوقات هم شبيه ريچارد هريس ميشد. مطمئن بودم هيچكدام از اينها نيست ولي خيلي شبيه به اين دو بود. بعد صداي دوبلور را شنيدم. پدرم همه هنرپيشهها را به اسم ميشناخت و يك سينماروي حرفهاي بود.
از پدرم پرسيدم اين هنرپيشه كيست و پدرم با ترديد گفت مارلون براندو. و من از اينكه اين هنرپيشه را نميشناختم در حال ديوانگي بودم. من كه تمام هنرپيشهها و فيلمها را ديده بودم، سينماي فارسي و سينماي آمريكا، سينماي فرانسه و انگلستان را ميشناختم چرا اين هنرپيشه را نديده بودم؟
از بازي مارلون براندو حيرت كرده بودم و ميديدم كه بازياش شبيه پل نيومن نيست. يك انرژي عجيب و يك نيروي غريب و يك مساله دركناشدني مجهول در اين بازي بود. اصلا نميتوانستم روي حركت براندو اسم بازيگري بگذارم. بعدا از يكي از دوستانم به نام داريوش گنجهاي دايرهالمعارف سينمايي گرفتم و ديدم كه فيلم دزيره را مارلون براندو بازي كرده است. بعدها يادم آمد كه در فيلم زاپاتا كه از تلويزيون پخش ميشد يك ژنرالي ميپرسيد: هي تو، تو كي هستي؟ و مارلون براندو ميگفت: زاپاتا، اميليانو زاپاتا.
و همين ماجرا باعث شد كه من دنبال مارلون براندو بروم. بعد فيلم سربازان يك چشم به دستم رسيد. يادم هست كه اين فيلم را در منزل مادربزرگم ميديدم. ساعت چهار صبح بود و پي آن ساختمان خيلي سست بود. من به خاطر بازي مارلون براندو در اين فيلم طوري به سرم كوبيدم كه ساختمان صدا كرد. از جاودانگي براندو در لحظه action تعجب ميكردم، چون جاودانگي فرآيند تمام زمان است. يعني از گذشته به حال، و از حال به آينده رسيدن و در يك نقطه Cut كردن و بررسي كردن. جاودانگي در لحظه را در بازي براندو ميديدم. اين جمله را الان ميگويم، آن موقع متوجه نبودم. خودشيفتگي حدي دارد. آيا اسم چيزي كه در مارلون براندو وجود دارد، خودشيفتگي است؟
بعدها هم تحقيق كردي و متوجه شدي كه مارلون براندو هم ترسهايي داشته است؟ مدتها
بعد متوجه شدم، ولي ديگر برايم مهم نبود. مارلون براندو از ترسهايش بزرگتر بوده است. مارلون براندو با تمام ترسهايش مرد، فرزندش خودكشي كرد و همسرانش را از دست داد. اين ازدواجهاي ناقص و كامل، اين همه ورشكستگي مالي، شكستهاي ذهني و ... جسم مارلون براندو مرد ولي نيرو و انرژياي كه از كاتاليزوري به اسم مارلون براندو ميگذشت خيلي عظيم بود و براي من دركنشدني است. مثل ماجراي حضرت نوح است. حالا كشتي به قله نشسته، اما در پايان كار نوح تمام حيوانات و پرندگان را نجات ميدهد. جسم مارلون براندو مرد. ترسهاي مارلون براندو اصلا مهم نيستند، خودش با آنها كنار ميآمد ولي واويلا، فكر كنيد روزي مارلون براندو از سينما حذف شود، مثل حذف كردن آدم از زندگي است. اگر دوربين، مارلون براندو را نميديد، سينما به چه كار ميآمد؟
ترس، انسان را از پا در ميآورد. عمر تمام ميشود ولي آن انرژي و نبوغ بزرگ بود كه از متفق شدن يكسري عناصر ژنتيك و غيرژنتيك ، فيزيكي و متافيزيكي به وجود آمده بود. انگار خودش هم متوجه اين اتفاق نبود.
مطالعه؟ حالا ديگر از توبره ميخورم
در جواني چه كتابهايي ميخواندي؟ مطالعه آزاد ميكردم. اوايل كار رمان ميخواندم. مثلا سه تفنگدار و غرش توفان را كه از كتابهاي پدرم بود را خواندم. بعد از آنجا كه عمويم تحصيلكرده ادبيات بود من را با ادبيات كلاسيك و بلافاصله ادبيات مدرن و معاصر از قبيل شعر نو آشنا كرد. بخش ادبيات كلاسيك برايم جالب بود. خواندن اشعار حافظ، سعدي، رودكي، باباطاهر و خيام خيلي لذتبخش بود. البته در اين ميان فردوسي را از دست دادم.
اينها مربوط به چه سني است؟ ۱۶ سالگي
همزمان با بوكس؟ آره دقيقا. من در ۱۹ سالگي با اشعار خاقاني كه بسيار سخت و سنگين است، توسط استاد عزيزم آقاي بيگناه آشنا شدم.
هنوز هم آن مطالعات وجود دارد؟ نه به آن شكل. حتي ورزش را هم رها كردم. نيشابور، جادهاي دارد به نام باغرود. زمان ۱۲ سالگي صبح به صبح ساعت چهار صبح سوار دوچرخه ميشدم.(اين كه ميگويند صباح نيشابور و خفتن در بعداد حقيقت دارد.) دست در زماني كه در شرطبنديها به همه ميباختم در اين حالات از خودم ميبردم. آن زمان صداي خيلي خوبي داشتم وآثار شجريان و شهرام ناظري و ايرج را ميخواندم. سوار بر دوچرخه آواز ميخواندم و تا ته جاده ميرفتم. بعد برميگشتم و دوش ميگرفتم. نميدانم چه بر سر آن فضا آمد.
الان ديگر شعر نميخواني، مطالعه نداري؟ چرا. ولي دارم از توبره ميخورم. از خودم خرج ميكنم. هنوز هم به حافظ سر ميزنم و هيچ چيز به من افزوده نميشود. من از تمام شدن ميترسم. يكي از بچههاي بازيگر مطالعه روتين دارد و من به او حسوديام ميشود.
چرا او ميتواند و تو نميتواني؟ احتمالا چون مناسبات او كنترل شده است ولي در مناسبات من مديريتي وجود ندارد. پراكندگي ذهن من به محيط زندگيام هم سرايت پيدا كرده است.
پايان/
اين عكس همان عكس اصلي داخل مجله است.
چهار لينك دانلودي به پست سايه آفتاب اضافه كردم.
اين هم لينك اولين عكسها و آخرين خبرها از «بيپولي» حميد نعمتالله خواندن اين خبر و ديدن عكسهايش مثل ريختن آب سرد بود بر سر. لحظه اي را تصور كنيد كه اتفاق ناخوشايندي افتاده و شما با آنكه آن را شنيدهايد هنوز باورتان نشده تا اينكه يك نفر يك سيلي محكم به صورتتان بزند و شما را از آن شوك مسكوت خارج كند، تازه متوجه ميشود چه اتفاقي افتاده است!
بي پولي هم بالاخره ساخته ميشود و براي تمام عواملش آرزوي موفقيت ميكنم اما بدون حامد بهداد، «بيپولي» از يك يا دو «آن» زيبا محروم شده است و از اين بابت متاسفم هم براي خودمان هم براي اين فيلم هم براي حامد بهداد و از همه بيشتر براي اين سينما كه فيلمي چون بوتيك را براي هميشه در تاريخ خود ثبت كرده است. با حضور بهداد در اين فيلم منتظر تكرار تاريخ نبودم منتظر خلق يك لحظه تاريخي تازه و منحصر به فرد بودم.
مصاحبه زندگي ايدهآل (بخش دوم)
با حامد بهداد درباره عشقها، اميدها و اضطرابهايش
«هيچوقت آرام نيست» اين را همه دوستان و همكاران حامد بهداد ميگويند. بازيگر پر شر و شوري كه همه فضاي اطرافش را با جنب و جوشش تحت تاثير قرار ميدهد. انگار انرژي بي حد و حصري در كالبد او جمع شده و منتظر بهانهاي است تا هر چيزي در اطرافش را نابود كند. انرژي بيمهاري كه در فيلمها تبديل به بغض فروخوردهاي ميشود كه با تلنگري همهچيز را به هم ميريزد. «عصيانگر غير قابل مهار» تنها عنواني است كه ميشود به او داد. شايد كارگردانهاي سينما هم تحت تاثير اين قدرت پنهان سراغش ميروند. حامد بهداد تنها ۱۳ فيلم بازي كرده اما با اين همه انرژي و سكوت و عصيانهاي گاه و بيگاه، به همراه بازي در نقش قربانيهاي عشقهاي محتوم، در آستانه تبديلشدن به نمادي از نسل خود است.
اما قبل از خواندن اين گفتوگو همه تصورات از بهداد را كنار بگذاريد. اينجا با فرد ديگري طرف هستيد كه از دور به ستاره بودنش مينگرد. كسي كه با ترسها، اضطرابها و ... دست و پنجه نرم ميكند و موسيقي و آوازخواندن سرگرمياش به حساب ميآيد. اگر ميخواهيد با اين چهره آشنا شويد حتما اين گفتوگو را بخوانيد.
گفتوگو از:
سيامك رحماني ـ كريم نيكونظر
آنچه هميشه در مورد تو جالب بوده، اعتمادبهنفس بالاي تو است. براي ما جالب است بدانيم كه اين اعتمادبهنفس از كجا ميآيد. كساني كه اعتماد به نفس واقعي دارند به هيچ عنوان حضورشان سنگين احساس نميشود. حضور سبكي دارند و شايد اصلا ديده نشوند. اينگونه افراد، از هيچكس و تحت هيچ شرايطي، تاييد نميخواهند و از عميقترين نقطه وجودشان تاييد ميگيرند. به خاطر همين تاييدي كه از خودشان گرفتهاند از ديگري جلب توجه و ترحم و محبت نميكنند. كساني كه اعتمادبهنفس ندارند، يا خيلي كمرو هستند يا خيلي پررو. مطمئن باشيد كساني كه خودشان را شخصي با اعتماد به نفس بالا نشان ميدهند، در نقاط حساس روحشان، احساس خلاء و ضعف ميكنند. اعتمادبهنفس ميتواند يكي از اريكههاي قدرتمند بشر باشد، چرا كه باعث ميشود انسان از بدو تولد تا مقطع مرگ، زيبا، عالي و كامل زندگي كند. ابهت، شكوه ظاهري و ادعا، اعتمادبهنفس نيست.
منظور ادعا نبود. آدم در تو هيچوقت ترس از شكست نميبيند. اتفاقا برعكس. من سراسر ترس هستم. ترسهاي بسياري دارم كه ديگر مسخره شده است و فكر ميكنم از دوران كودكي من سرچشمه ميگيرد. چندوقت پيش با بزرگي صحبت ميكردم؛ گفتم استاد علت اين ترسها چيست؟ گفت: «نميدانم. بعد خنديد و گفت ميدانم ولي نميتوانم به تو بگويم». اين ترسها از كودكي من ميآيد. تا سن شش سالگي كه شخصيت شكل كاملي ميگيرد. تمام بازيهاي ذهن تا آن سن پذيرفته شده و تمام نقابهايي كه انتخاب كردهايم درآن سن بوده است. مثل ترس از تاريكي يا مجهول بودن يك موضوع و تنهايي كه هنوز هم در من وجود دارد. به علت عدم شناسايي تنهايي است كه انسان به صورت كاذب به دنبال اين همه روابط مختلف ميرود.
وقتي به كودكي و شش سالگيات فكر ميكني، چه نكتهاي به نظرت از همه بزرگتر ميآيد؟ در سن چهار، پنجسالگي كه كابوس مي ديدم. انگار كه ارواح پشت پرده پنجره، دستهجمعي آوازي ميخواندند. آوازي كه هيچ كلامي نداشت ولي به جرات ميتوانم قسم بخورم كه خيلي شبيه بخشي از قطعه Requiem موتزارت بود. حدود چهار، پنج سال پيش هم كه دچار پريشاني احوال بودم، بخشي از آن كابوس دوباره به سراغم آمد. اما تمام آن كابوس را بعد از چهار، پنج سالگي ديگر هيچوقت نداشتم. در آن زمان با چشم باز آن كابوس را ميديدم. ميديدم كه ديوار و اجسام اتاقم گز گز ميكنند و از آن خيلي ميترسيدم و نميتوانستم براي مادرم توضيح بدهم. حالت وحشتناكي بود، اما وحشت من بيشتر از وحشتناكي آن كابوس بود، انگار چيزي در درون من بود. انگار قبلا من با آن آواز مرده بودم يا شايد آهنگ به دنيا آمدن من بوده است.
يكي ديگر از ترسهاي كودكيام ترس از زيرزمين بود. اگر مجبور ميشدم توپم را از زيرزمين بياورم، خيلي برايم ترسناك بود. شايد ترس، تحقير، شايد كتك خوردن، شايد عدم توانايي جسمي بود كه باعث ميشد هميشه شكست بخورم. ميل زيادي به كتكزدن، دعوا و پيروزي بر ديگران و شمشير و جنگ و گلوله داشتم و به طرز عجيبي در همه منازعهها ميباختم و هنوز هم ميبازم. باورم نميشود، چطور ميشود كه يك آدم در همه بازيها و شرطبنديها ببازد؟
بعد سعي ميكردي خودت را تقويت كني؟ بالطبع به آن سمت كشيده شدم ولي براي اينكه قوي شوي بايد به آدمهاي قوي باج بدهي، آلوده ميشوي و آن موقع فكر ميكني كه قوي هستي. اين قدرت دروغين از كجا به وجود ميآيد؟ از عدم شناخت و توجه به خويشتن، از نبود يك تربيت سالم، از عدم آگاهي، از پيراموني مريض، نميدانم چرا همه بازيها در من به شكست منجر ميشوند. احتمالا سر اهرم در درون خود من است. اهرم شكست در درون من يكي دو سانت جابهجا ميشود ولي در بيرون از من و محيط پيرامون ۱۰۰ كيلومتر جابهجا ميشود.
اعتماد به نفس در كار نيست. يك صداقت عجيب و غريب، يك بيپروايي، يك سانسور وجود نداشته، يك برونفكني جسورانه در من وجود دارد. تمام اين ترسها دست به دست هم دادند كه جرات به خرج بدهم و آنها را مطرح كنم و بپذيرم ولي هنوز نميدانم چطور با آنها كنار بيايم و چطور از دل آنها عبور كنم. آنها را ميپذيرم و تكليف خودم را با ديگران روشن ميكنم. من اسم اين را اعتماد به نفس نميگذارم، اين صراحت رفتار و لهجه از دل آن ترسها ميآيد.
در كودكي ورزش هم ميكردي؟ بله، خيلي جدي بوكس بازي ميكردم. در آن سالهايي كه بوكس بازي ميكردم، اوايل كتك ميخوردم. يكبار اول شدم، يكبار دوم شدم و يكبار هم حذف شدم. داشتم خوب پيش ميرفتم ولي ناگهان پدرم به زور از ادامهدادن من به اين ورزش جلوگيري كرد. من در اوج بودم و يك بوكسور خوب شده بودم. اصلا باورم نميشود. كتككاري را ياد گرفته بودم ولي مشخصات ترس و بيوجودي در من ماند. تيز و با سرعت بازي ميكردم ولي هميشه با ترس به رينگ ميرفتم. آن زمان ۱۷ سالم بود و در نيشابور زندگي ميكرديم. ۵۴ كيلو بودم تا زماني كه در ۱۸ سالگي به مشهد رفتم هم، بوكس بازي ميكردم. آن زمان خيلي خوب بود، ترسهايم كم شده بود.
اين ترسها چه بودند؟ مهمترين ترسم آسيب رساندن آدمها به من است. آدمها مثل گرگ حمله ميكردند و آن موقع هيچ چيز نگهدار و مراقب من نبود. هيچ نيرويي و هيچ ستارهاي هيچ طالع نيكي از شخصيت من محافظت نميكرد. لذتبخشترين كار، برخورد كردن با ديگران است. اينقدر اين كار عالي است كه نهايت ندارد. يكي از بهترين لحظههاي من زماني است كه با دشمنانم مبارزه ميكنم. البته اغلب من اين آدمبدها را انتخاب ميكردم و وقتي ميتوانستم آنها را سركوب كنم، لذت ميبردم. اين افراد لزوما حريفهاي من نبودند. آدمهاي نادرست بودند. وقتي ميتوانستم از پس چينن شخصي بر بيايم لذت ميبردم و بعد كه كاملا شكستش ميدادم گريه ميكردم.
صحبت را با اعتمادبهنفس شروع كرديد، كدام اعتمادبهنفس؟ دائم در معرض آسيب و صدمه هستيم و انواع و اقسام ترسها جايي براي اعتمادبهنفس نميگذارند.
به هر حال با تمام اين اوصاف تو همهچيز را پشت سر گذاشتهاي و موفق شدهاي. واقعا به نظر تو من آدم موفقي هستم؟ از موفقيت چه تعريفي داري؟ من را،«حامد بهداد» را ميشناسي؟
اين را ميدانم كه خيليها به «حامد بهداد» علاقهمندند و اين علاقهمندي نه به دليل ظاهر و ستارهبودن بلكه به دليل انرژياي كه در بازي از خودت بروز ميدهي (از همان نوعي كه در براندو مشاهده كردي) است، طرفداران تو از وجهي از شخصيت تو لذت ميبرند كه كاملا درونياست. اگر من را بگيرند، كتك بزنند و به زندان ببرند، چه بر سر اين انرژي ميآيد؟
هر كس را ممكن است به زندان ببرند. ممكن است من را از زبان خودت تعريف كني؟
تو به دليل اين تفاوتهايت و عصياني كه در شخصيتات پنهان شده و در فعاليتهاي هنريات خودش را نشان مي دهد، جذاب به نظر ميرسي و به اعتقاد من همانقدر كه مراجعات مكرر و سالانه مارلون براندو به روانكاو تعجببرانگيز است. براي خيلي از خوانندهها درك اين كه تو خودت را تا اين حد بياعتمادبهنفس ميداني باعث حيرت و غيرقابل باور است. من آسيب خورده هستم. فقط همين. اگر آسيب نميديدم شايد اعتمادبهنفس داشتم. من يك دوست به نام علي دارم و چند دوست ديگر با اسامي مختلف، آنها خيلي اعتمادبهنفس دارند.
من هرچه مصاحبه از تو خواندهام نشان از جاهطلبي تو و ميل به موفقيت داشته و اين خيلي خوب است. مگر نه اين است كه جاهطلبي از عدم اعتمادبهنفس ميآيد؟ تاييد ميكنم من انسان جاهطلبي هستم، ولي جاه يعني چه؟ اين كه از جايي كه هستي راضي و خرسند نباشي.
به ياد فيلم «همشهري كين» ميافتم. ديگران وجوه پنهان يك انسان شكستخورده را نميبينند چيزي كه مردم ميبينند، پوسترها و عكسهاي او است. بله، ولي همان وجوه، آن انسان را از پا در ميآورد. واقعا در اين دنيا چه مثالي جالبتر از «بودا»بودن است؟ چه چيزي بهتر از رهرويي است كه آهسته ولي پيوسته ميرود و به مقصود ميرسد؟ چه چيزي بهتر از زيستن بيدردسر وجود دارد؟ ضرورت كسب موفقيت چيست؟ لزوم حضور يك بازيگر موفق در جامعه چيست و از كجا ميآيد؟ چرا يك جامعه بايد مارلون براندو داشته باشد؟
تمام كساني كه در عرصه بازيگري توانستهاند خودشان را نشان بدهند، موفق شوند و خودشان را تثبيت كنند، چطور توانستهاند به موفقيت برسند؟ همه آنها كه از عدم اعتمادبهنفس به جايي ميرسند؟
مطمئنا خيليها با اتكا به نفس و اراده كارشان را انجام ميدهند. ميتواني از بين آرتيستها و هنرمندها مثال بزني؟ به محض اين كه بگويي «آره» به اين مصاحبه شك ميكنم. آدم آرتيست و هنرمند، آدم مصيبتزدهاي است. اگر نبوغي در او باشد، آن نبوغ به تمامي آن دردها كانال ميزند و انرژي به شكلي هنرمندانه از مديومي مثل موسيقي، سينما، تئاتر، مجسمه، نقاشي و شعر عبور ميكند. مصيبت و درد راهي براي رسيدن به آگاهي هستند. آگاهي است كه درد ميآفريند. جهل شايد به خودي خود چيزي نباشد، ولي با اندكي آگاهي تفسير و تبديل به ترس ميشود. من در ميان هنرمندان انسان با اعتمادبهنفس نميشناسم. هنرمند در لابراتوار كائنات مثل موش آزمايشگاهي است. تمام امراض و اتفاقات بشري روي هنرمند تست ميشود و آنها راه بهتر زندگي كردن را به ديگر آدميان ابلاغ ميكنند. آرتيست در دل تمام ترسها و استرسهاي بشري فرد ميرويد و همه را به جان ميخرد تا راهي براي بهتر زيستن پيدا كند، زيستني كه به خودي خود واقعا نازيباست. نقطه صفر زندگي بشر را در نظر بگير، هر چند كه ما از آن ترسها و حسادتها هرگز كنده نشديم ولي هنرمند كاري ميكند كه بشر از ميان اين تاريكيها راحت عبور كند تا محيط پيرامون انسان را زيباتر كند.
اين تلاش براي خود هنرمند انجام ميشود يا براي بقيه افراد؟ نميدانم بهترين مثال «بودابودن» است. او براي ديگران هيچ كاري نميكرد. او فقط مسير را نشان ميدهد ولي عبور از اين مسير به طور انفرادي انجام ميگيرد. بشر تنها به دنيا ميآيد و تنها ميميرد. من ايمان دارم كه ضعفهاي بشري با كمي نبوغ تبديل به هنر ميشود.
كار بازيگري به فراموش كردن آن ترسها و هراسها كمك ميكند؟ بله. وقتي يك سكانس را به بازيگر ميدهند، شش جهت آن اتفاق و موقعيت را ميسنجد ولي اگر از آن موقعيت و ديالوگ ترسي نداشته باشي چه كار داري جز اين كه آن را بازي كني؟ ولي وقتي ترسها و ضعفهاي آن موقعيت را ميشناسي، وقتي تمام زواياي آن ديالوگ را ميداني بازي ميكني پس همه اين ترسها و اضطرابها در تو متجلي ميشود به همين جهت كارت بهتر و دلشينتر ميشود. براي متجلي كردن يك حس مثل فراق، انفصال، دوري و ... بايد از تمام داشتههايت استفاده كني و آن را به شكل يك هايكو و يك اثر مينيماليستي، در عين گويا كردن حالت ممكن بيان كني. هيچ چيز براي انسان يا براي من، برونفكنانهتر از بازيگري نيست. شايد در لحظه بازي اگر اين هراسهاي من از ناخودآگاه به خودآگاه ريخته شوند، ترس من كمتر شود. بازيگري تنها كانالي است كه ميتواند ترس را كمتر كند يا طبقه اجتماعي من را عوض كند.
با اين اوصاف چه انگيزهاي براي بشر، براي حركت به سمت جلو و آفرينش و كسب تجربيات جديد وجود دارد؟ زندگي يك حركت جبري است. از لحظه تولد تا مرگ اينطور است. انسان مسيري را كه بايد از نقطه تولد تامرگ طي كند را به هر حال طي ميكند. مهم اين است كه بتواند در اين مسير رشد عرضي داشته باشد. گاهي پيش ميآيد كه در دل اين حركت جبري لحظهها به انسان اين فرصت را بدهند كه انگيزهمند قدم بعدي را بردارد. نميدانم انگيزه چيست؟ شايد خود زندگي باشد. شايد كپي كردن از سوي دست ديگران باشد. شايد ميل به خوببودن، نترسيدن، شادبودن و رسيدن به آرامش باشد. ولي دقيقا نميدانم چه چيزهايي ميتوانند انگيزه پيشرفت باشند.
انگيزه مالي چقدر مهم است؟ آنقدر مهم است كه نهايت ندارد. ولي بهضي وقتها كه در فانتزيهاي ذهنم خودم را انسان متمولي ميبينم، احساس ميكنم كه هرچه پولدارتر ميشوم بيشعورتر ميشوم و به نظرم ميزان شعور و تمول با هم نسبت عكس پيدا ميكند.
شهرت چطور؟ حجم ترس و انرژي و عدم اعتمادبهنفس من الان از شهرتم بيشتر است. به همين دليل شهرت در من تاثيري ندارد چون من از شهرتم بزرگتر هستم. اين من هستم كه از خودم تعريف ارايه ميدهم. خفاش شب از من خيلي مشهورتر است. فكر نميكنم روزي برسد كه شهرتم از من بزرگتر شود.
چه اتفاقي ممكن است بيفتد كه شهرتت از تو بزرگتر شود؟ فقط يك اشتباه تاريخي بايد اتفاق بيفتد، تنها يك اشتباه ميتواند به من بگويد كه مشهور هستي.
يعني توهم؟ شايد. دچار اين توهم نميشوم. من آدم واقعبيني هستم. بازيگر خوبي هستم. يك آدم احمق ممكن است نفهمد ولي كسي كه كمي درك داشته باشد ميفهمد ولي اين كه من بازيگر خوبي هستم چه فضيلتي براي من دارد؟ من بزرگتر از شهرتام هستم.
ولي اين اعتمادبهنفس است. نه. من مسير ديگري براي برخورد پيدا كردهام.
كسي كه اعتمادبهنفس نداشته باشد. جلوي شهرت وا ميدهد و فريب ميخورد. من نميخواهم احمق و نادان باشم. نميخواهم در جهل به سر ببرم. نميخواهم مردم من را با انگشت نشان بدهند. تازه اگر هم اين كار را بكنند برايم مهم نيست. فقط نميخواهم در نگاه خودم احمق باشم. آدم احمق ژست ميگيرد و از شهرت خودش شكست ميخورد. همينقدر واقعبينم. ميخواهم از كارم لذت ببرم و تواناييهايم را با چشم خودم ببينم و وقتي بازي خودم را در يك سكانس ميبينم از خودم بپرسم آيا اين منم؟ مگر ميشود اينقدر در لحظه زيبا بود، زيبا مرد؟ ميخواهم سرور شخصي خودم كامل شود. هركس كه از آن لذت ببرد را هم در آن خرسند و شريك ميكنم.
غير از موسيقي تفريح و لذت ديگري هم داري؟ اگر ميتوانستم ورزش كردن را براي خودم روتين كنم و به آن نظم بدهم خيلي لذتبخش بود. سفر كردن و مطالعه به طور منظم برايم خيلي جالب است.
الان اهل سفر هستي؟ آره ولي شرايط پيش نميآيد. اين امكان فراهم نميشود كه من در عرض يك سال ۱۰ تا كشور را ببينم. از اين بابت براي خودم متاسفم. من درجه يك هستم. اگر من رم را نبينم چه كسي آن را ببيند؟ اگر هرات و كابل، بلخ و بخارا را نبينم، اگر پكن و ژاپن و شرق دور و هند، اگر مصر و اروپا، پاريس و لندن را نبينم حيف نيست؟
تا به حال كجا رفتهاي؟ هيچكجا. شرايطش پيش نميآيد. مدام گرفتارم و وقتي مراجعه ميكنم كه ببينم گرفتار چه چيزهايي هستم ميبينم گرفتار هيچ نيستم جز پراكندگي و ترافيك ذهن خودم.
اين امكان وجود ندارد كه ترافيك را باز كني؟ چرا نميشود، مگر ميشود ششدانگ يك چيزي را با تمام وجود بخواهي و آن اتفاق نيفتد؟ شايد به همين زوديها پيش بيايد. البته سفر يك مثال است. حافظ دو، سه تا سفر بيشتر نرفته ولي سفرهاي دروني هم داشته كه كل جهانگردان به گرد پايش هم نرسيدهاند. گاهي اوقات من فرصت نميكنم يك سر به خودم بزنم. يك زمان من چقدر با خودم خلوت ميكردم. چقدر با بزرگان ديدار ميكردم. مناسبات شهري از نوع شركتجستن انواع و اقسام در مهمانيها و رفت و آمد با انواع و اقسام آدمها باعث شده كه از خودم دور شوم.
روابط عموميات چطور است؟ من خيلي بد بودم، الان بهتر شدم. عدم اعتمادبهنفس باعث ميشد كه با ديگران دعوا كنم ولي الان شوخيها را ميپذيرم و ناملايمات را مسكوت ميگذارم. يك زمان از «نه» شنيدن خيلي ناراحت ميشدم ولي حالا ديگر آنطور نيستم. وقتي براي روانشناسم تعريف كردم خيلي تشويقم كرد و گفت اين يك پيشرفت بزرگ است. تو هميشه از «نه» شنيدن ميترسيدي و كودك درونت لج ميكرد. اين رشد است.
نگران نيستي كه اين پختگي و خويشتنداري به احساست لطمه بزند؟ نه. اين رفتار مثل تصويري است كه از ارتفاع زيادي به آن نگاه كني. وقتي از بالا به چشماندازي نگاه كني، آن تصوير آنقدر ثابت است كه تو را به سمت خودش ميكشاند و سرت گيج ميرود. ثبات همهچيز را به خودش جلب ميكند. مثل درياي آرامي كه محو آن ميشوي. مثل يك مار كه به چشمهاي طعمه نگاه ميكند و طعمه لذت ميبرد. جذابيت ثبات خيلي بالاست.
عشق چطور؟ به نظر من اگر غريزه جنسي را از رابطه بين زن و مرد حذف كني، چيزي به نام عشق نميماند.
چيز ديگري وجود ندارد؟ دارد؟ چه كسي تجربه كرده؟ امروزه وجود خارجي ندارد، ولي يك فهم دروني و ناخودآگاه از آن داري. عشق يعني فنا. بخشش دايم و بي حد و حصر بدون اينكه طلبي به ازاي آن داشته
باشي.
تو هيچوقت اين حالت را از نزديك تجربه نكردي؟ نه.
رفاقت چطور؟ چرا آن را زياد تجربه كردهام. دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم كه كيمياي سعادت رفيق بود، رفيق.
رفاقت، جزو لذتهاست يا بخش مهمتري است؟ نه خيلي مهمتر است. تو خندهها و گريههايت، ترسها و نداشتههايت، شادي و غمهايت را با رفيقت تقسيم ميكني. در اين بخش خدا را شكر. خير ديدهام. من از رفيق شانس آوردم. با رفقايم اعتمادبهنفسم بالاست، حالم بهتر است و احساس امنيت ميكنم. يا در قياس بايد بگويم در اين بخش اوضاع بهتر است. عشق كجا بود؟ عشقي كه آدم را تهديد به مرگ و رسوايي ميكند؟ عشق خودسوز است، نه ديگرسوز. اين عشقها جز طمع و خودخواهي چيز ديگري ندارد. عشقهاي كز پي رنگي بود...
همسطح رفاقت چيز ديگري برايت لذتبخش هست؟ بله، خانواده، شغل، سينما. اصلا زندگي خوب است. اگر همين رابطه احمقانه زن و مرد حذف شود، حال من خوب ميشود.
عجيب است، به نظر ميرسد خيلي به زندگي مشترك اعتقاد داري؟ الان به آن فكر نميكنم. ولي به نظرم روش درستي است، چون طي ساليان جواب داده است. آن حالت درست الان با شرايط زندگي من هماهنگ نيست. اين اعتقاد من است.
دوست داري ازدواج كني و بچه داشته باشي؟ الان مناسب شرايطم نيست، ولي بديهي است كه خيلي دوست دارم. در هيچكجا از اين شهر من هيچ كورسويي از دوستداشتن در يك حريف و همراه نميبينم.
از شعراي معاصر كداميك را بيشتر ميپسندي؟ فروغ، شاملو و اخوان را دوست دارم.
اخوان را به خاطر همشهريبودن دوست داري؟ گريزي نيست. اخوان، فردوسي و شفيعي كدكني. خراسان خاستگاه آفتاب در اين مملكت است. چاكر امام رضا (ع) هم هستم. انسانهاي بزرگ آن تمام نميشوند.
خودت شعر نميگويي؟ يكوقتي ميگفتم ولي ديدم خيلي مسخره است و رهايش كردم. من هر دفعه ميخواهم صميميتم را به يك نفر نشان بدهم او را مهمان يكي از شعرهاي خودم ميكنم و آنقدر باعث خنده ميشود كه من تواما هم لذت ميبرم و هم خجالت ميكشم. ميداني چقدر مزخرف هستند؟
هيچوقت به فكر چاپ شعرهايت نيفتادي؟ هرگز. ولي يكسري دستنوشته دارم كه شايد آنها را چاپ كنم.
چي خواندي؟ تئاتر
مشهد؟ نه تهران.
بيني كج و خط ابرويت هم شبيه مارلون براندو در «در بارانداز» است. لطف داريد!
ادامه دارد...
مديرعامل اين نشريه «سيدمحمدرضا حسينيان» است و مشاور هنري سردبير «بهرام رادان».
مصاحبه مجله زندگي ايدهآل (بخش اول)
با حامد بهداد و براندو در خیابان فرشته
حامد بهداد عاشق مارلون براندوست. ما این را قبلا هم میدانستیم اما فکر نمیکردیم این عاشقی اینقدر پرشور باشد. کافی بود او را در جلسه عکاسیاش میدیدید که چقدر با خودش و دوربین راحت است و چطور خشماش را جلوی دوربین به نمایش میگذارد. همانطور که در مصاحبه راحت بود و هر چی دل تنگش خواست گفت. حرفهایی که از فرط تندی خیلی از جاهایش را ما قیچی کردیم و بعضی جاهایش را خودش. همان روزی که به مجله آمد و با بهرام رادان درباره سینما و جشنواره گپ زد. باید بودید و میدیدید که موقع تعریفکردن فیلم مستندی که از مارلون براندو در جشنواره به نمایش درآمده بود چه هیجانی نشان میداد و چطور از خود بیخود شده بود. وقتی که داشت ادای براندوی برزگ را در میآورد و کیف میکرد.
برای آمادهکردن گفتوگو با او ساعتهای جالبی را گذراندیم. از همان روزی که به خیابان فرشته رفتیم تا در دفتر کارش او را ببینیم، شبی که به قیطریه آمد تا عکاسی شود و دو باری که به مجله سر زد تا متن صحبتهایمان را بخواند و حک و اصلاح کند. حامد کاراکتر جذابی دارد. پیش از این او را در مجلس عروسی یکی از دوستان دیده بودیم که چطور شلوغبازی در میآورد و مهمانی را به هم میریخت. اما او وقتهایی را هم دارد که در خودش فرو میرود و سکوت میکند.
گير داده بود عكسهايي از او را چاپ كنيم كه عصياناش در آنها پيدا باشد. عكسهايي كه ميگفت بيشتر به خودم نزديك است. يكياش همان است كه به عنوان عكس اصلي داخل مجله كار شده است.
براي چاپ مصاحبه با او خيلي انتظار كشيديم چرا كه ميخواستيم اين شماره با جشنواره و پخش سريال او، يك مشت پر عقاب، همزمان شود. ميدانستيم كه در سريال بسيار عالي ظاهر شده و انتظار داشتيم كه در جشنواره هم بيش از اينها مطرح شود. اما دو تا از فيلمهاي او از جشنواره بيرون ماند و به تنها فيلماش «حس پنهان» هم كملطفي شد. مهم نيست. او يكي از سرمايههاي سينماي ايران است و مطمئنا درآينده بسيار خواهد درخشيد. يادمان باشد كه حتي استاد براندو هم براي فيلم معركهاي مثل «اتوبوسي به نام هوس» جايزه اسكار را نگرفت!
به قلم آشنا
باران كوثري: خجالت ميكشيدم
براي من يكي سخت است بخواهم درباره حامد بهداد چيزي بگويم. نه فقط به خاطر اين كه او بازيگر مورد علاقه من است و ما دوستي ۵ ساله داريم. از اينها مهمتر اين است كه من دوره گذار از نوجواني به جوانيام را در بين گروهي گذراندم كه حامد يكي از آنها بود و ۱۰ سال از من بزرگتر. گروهي كه من و نگار جواهريان كوچكترين اعضايش بوديم و از بزرگترهاي گروه خيلي ياد گرفتيم. براي شخص من فيلم روز سوم تجربه فوقالعادهاي بود. فيلمي كه فكر ميكنم اگر رفاقت ما يعني من و حامد بهداد و پوريا پورسرخ و برزو ارجمند نبود، به اينجا نميرسيد. حداقلش من نميتوانستم آن كار را كنم وقتي در جشنواره به من سيمرغ ميدادند، خيلي دلم ميخواست جمله جوليا رابرتز درباره دنزل واشنگتن را تكرار كنم و بگويم «خجالت ميكشم وقتي كه به حامد بهداد جايزه تعلق نگرفته، جايزهام را بگيرم» اما خجالت كشيدم و نگفتم!
نيوشا ضيغمي: به او مديونم
حامد بهداد يكي از بااستعدادترين و تواناترين بازيگراني است كه من در سينماي ايران ديدهام و همكاري با او را تجربه كردهام. يك هنرمند واقعي كه با صداقت كامل و فروتني در مقابل همبازياش قرار ميگيرد و تمام انرژياش را صرف بازي ميكند. من به شخصه ۵۰ درصد بازيام در فيلم «حس پنهان» را مديون حامد بهداد هستم كه به عنوان يك برادر در فيلم، همه انرژياش را به من داد تا بهترين صحنهها خلق شود. من در زندگي برادري نداشتهام اما بعد از بازي با حامد حس ميكنم يك برادر واقعي پيدا كردهام كه در جشنواره فيلم امسال مورد بيمهري قرار گرفت، چرا كه جايزه بهترين بازي يا حداقل نامزدي اين جايزه حق واقعياش بود.
من از لحظه لحظه فيلم «حس پنهان» و بازي با حامد بهداد لذت بردهام و هيچوقت دعوايمان در شب قبل از مرگ او در فيلم را فراموش نميكنم. صحنهاي كه از نمايش شروع شد، اما بعد چنان درگير شديم و از بازي او انرژي گرفتم كه به شدت گريه كردم. من مهرباني او را كه از پشت دوربين هر حركت همبازیاش را دنبال ميكرد فراموش نميكنم. اين روزها از بعضيها درباره او نظراتي ميشنوم كه چندان مثبت نيست و نميدانم كه از كجا ناشي ميشود. هرچه هست وظيفه خودم ميدانم كه صميميترين سپاسهايم را به او ابراز كنم كه بودنش براي من و اين سينما غنيمتي است.
دوهفتهنامه زندگي ايدهآل شماره چهاردهم اول اسفند۸۶
ادامه دارد...
با تشكر از فائزه، عضو كلوب حامد بهداد، براي عكسها
عنوان مطلب مصرعي است از خيام به خط حامد بهداد كه در مجله كنار امضايش چاپ شده است.
«حس پنهان» هفته اول تابستان اكران مي شود
فيلم سينمايي «حس پنهان» ساخته مرتضي رزاق كريمي در هفته اول تابستان به روي پرده سينماها مي رود.
مرتضي رزاق كريمي در گفتگو با خبرنگار سايت سينمايي سوره ضمن اعلام اين خبر افزود: پخش كننده اين فيلم سازمان سينمايي سوره است و با توافق طرفين تصميم به اكران فيلم در اول تابستان گرفته شده است و سينما آزادي سرگروه سينماهاست.
برپايه اين خبر، در اين فيلم محمدرضا فروتن، مهتاب كرامتي، حامد بهداد، آتيلا پسياني، نيوشا ضيغمي، شهره لرستاني و سپيده علامه بازي كرده اند.
شايان ذكر است، «حس پنهان» دومين تجربه كارگرداني رزاق كريمي، روايتگر زندگي امير و سيمين زوج جواني است كه زندگي آنها با ورود زني دستخوش دگرگوني مي شود...
انتهای پیام /
کسی میدونه سپیده علامه کیه
با انتشار«شب شيرين»؛ 
دهمين«جشن دنياي تصوير»به شبكه نمايش خانگي وارد شد
خبرگزاري فارس: لوح فشرده دهمين دوره جشن سينمايي-تلويزيوني «دنياي تصوير» با عنوان شب شيرين وارد شبكه نمايش خانگي كشور شد.
به گزارش خبرنگار سينمايي فارس،اين dvd با قيمت دو هزار تومان و مدت زمان 210 دقيقه توسط موسسه رسانه هاي تصويري منتشر شده و در آن مراسم دهمين دوره جشن سينمايي-تلويزيوني «دنياي تصوير» كه تير ماه 85 در تالار بزرگ كشور برگزار شد، به صورت كامل به علاقه مندان عرضه شده است.
اهداي تنديس ويژهي دهمين دوره جشن «دنياي تصوير» به بهرام بيضايي كارگردان سينما و تئاتر و تقديم لوح يك عمر فعاليت هنري به جمشيد مشايخي به همراه اهداي جوايز به برگزيدگان اين جشن جزيي از مراسم اين جشن بود.
عزتاله انتظامي، پرويز پرستويي، بهرام بيضايي، جشيد مشايخي، علي پروين، حشمت مهاجراني، خسرو شكيبايي، داريوش ارجمند، مهران مديري، سيفاله داد، رخشان بنياعتماد، رضا كيانيان، سعيد راد،حسام نواب صفوي،فرهاد ورهرام،بيتا فرهي و ...از جمله هنرمنداني بودند كه در اين جشن حضور داشتند.
انتهاي پيام/
البته حامد بهداد هم در این جشن حضور داشته است.
خبر کلید خوردن "بی پولی" به کارگردانی حمید نعمت اله و بازی حامد بهداد مرا بر آن داشت، نگاهی به فیلم "بوتیک" به کارگردانی همین کارگردان بیاندازم، تا با یادآوری خاطره خوش بوتیک به فیلم بی پولی به عنوان یکی از شانسهای دریافت سیمرغ در بخش کارگردانی، بازیگری، فیلم برداری و ... امیدوار بمانیم تا جشنواره بیست و هفتم فیلم فجر فرا رسد.
حمید نعمت اله متولد 1342 است و در 20 سالگی یعنی سال 62 با ساخت چند فیلم کوتاه کارش را در عرصه فیلم سازی آغاز کرد. در سالهای 74 و 76 به ترتیب در دو فیلم ضیافت و مرسدس، دستیار کارگردان به نامی چون مسعود کیمیایی بود. سال 82 بوتیک و سال 84 ماروپله را ساخت. بوتیک اولین فیلم بلند سینمایی نعمت اله است که شرکت فیلم سازی "هدایت فیلم" آن را تولید و افتخاراتی از این دست را از آن خود کرده:سال 82 در بخش مسابقه فیلم های اول و دوم کارگردانان بیست و دومین جشنواره فیلم فجر، سیمرغ بلورین بهترین فیلم اول به تهیه کنندگی مرتضی شایسته را دریافت کرد. سال 83 در بخش مسابقه فیلم های بلند هشتمین جشن خانه سینما کاندیدای دریافت جایزه ی بهترین ها در 6 بخشِ: کارگردانی (حمید نعمت اله)؛ نقش اول زن(گلشیفته فراهانی)؛ نقش دوم مرد (حامد بهداد)* و (رضا رویگری)؛ نقش دوم زن (افسانه چهره آزاد)؛ تدوین (محمد رضا مویینی)؛ گشت. در همان سال گلشیفته فراهانی توانست جایزه بهترین بازیگر نقش اول زن را از بیست و ششمین جشنواره بین المللی فیلم سه قاره نانت فرانسه دریافت کند.
امسال یعنی سال 87 فیلم بی پولی را با بازیگرانی چون حامد بهداد، حبیب رضایی، لیلا حاتمی و بهرام رادان خواهد ساخت.
اشتراکات و جابه جایی های صورت گرفته از این قرار است: حامد بهداد که نقش فراموش نشدنی مهرداد را ایفا کرد و همچنین علی علایی، همان بیمار روانی که دوست مجرد جهانگیر بود در "بی پولی" هم حضور خواهند داشت و این بار به جای محمود کلاری، علیرضا زرین دست فیلمبرداری و مصطفی شایسته به جای مرتضی شایسته تهیه کنندگی کار را بر عهده خواهند داشت. فیلمنامه بوتیک را نعمت اله به تنهایی نوشت اما فیلمنامه بی پولی را با همکاری هادی مقدم دوست که در فیلم بوتیک دستیارش بود، نوشته است.
نعمت اله درباره این فیلم گفته است: " « بي پولي» اثري متفاوت با بوتيك است و فضايي كاملا مفرح دارد ومشخصترين تفاوت آن با بوتيك در اين است كه در فيلم اولم آدمها همگي مجرد بودند و گرفتاري هايشان به شكل تلخ و تيره به تصوير در آمده بود، ولي در فيلم دومم همگي شخصيت هاي اصلي متاهل هستند و به مشكلات آن ها با نگاهي طنز پرداخته شده است. در مجموع «بي پولي» درباره جماعت متاهل و دردسرها و گرفتاريهايي آن هاست."
فیلم بوتیک به شدت سطح سلیقه و توقع ما را از حمید نعمت اله بالا برده است، اما با توجه به مضمون خانوادگی و طنزگونه این فیلم هرگز نباید انتظار روبرو شدن با اثری مشابه بوتیک را داشته باشیم و یادمان باشد که هنگام تماشای این فیلم تمام ذهن خود را از خاطره بوتیک پاک کنیم تا نه تنها بدون قضاوت قبلی فیلم را ببینیم بلکه با حمایت معنوی خود اجازه جسارت ساخت فیلم در ژانرهای مختلف را به چنین کارگردانان خوش آتیه ای بدهیم.
*ماهنامه صنعت سینما نیز در شماره 62 خود حامد بهداد را برای دو فیلم بوتیک و روز سوم به عنوان هشتمین منتخب فهرست ده بازيگر نقشهاي مكمل برگزيده زن و مرد تاريخ سينماي ايران و جهان به انتخاب صد منتقد، نويسنده و خبرنگار سينمايي، اعلام کرد.
لینکهای مرتبط: (فرصت کردید حتما بخوانید
، هم یادآوری بوتیک است و هم درک آنچه شاید تا به حال فقط تماشایش کرده ایم!)بوتیک: نگاهی به مشکلات جوانان شهری جامعهی ایران (نگاهی روانشناسانه به فیلم. رادیو زمانه)
وقتی یک شلوار جین برفی فیلم را پیش میبرد؛ (نقد. خبرگزاری مهر)
شبکه اول در برنامه سینما ۱ به مناسبت آزادسازی خرمشهر فیلم روز سوم را پخش کرد (البته با کلی سانسور غیر ضروری). فایلی از تحلیل این برنامه از بازی و نقش حامد بهداد در این فیلم آماده کردم که برای دانلود میذارم. تکرار این برنامه سه شنبه ۷ خرداد ساعت ۲۳:۴۵ است.
تحلیل بازی بهداد و نقش فواد در فیلم روز سوم - برنامه سینما یک
لینک پیشنهاد مهمان به برنامه مثلث شیشه ای
لینک دانلود موسیقی متن فیلم کافه ستاره
-
فیلم سینمایی "بیپولی" به کارگردانی حمید نعمتالله امروز با اضافه شدن سه بازیگر جدید در منطقه شمال تهران کلید خورد. مصطفی شایسته تهیهکننده "بیپولی" به خبرنگار مهر گفت: این فیلم امروز با حضور بهرام رادان و لیلا حاتمی در نقش دو کاراکتر ایرج و شکوه در لوکیشنی واقع در حوالی شمال تهران کلید خورد. گروه تولید این فیلم فردا شب برای بازسازی سکانس ازدواج ایرج و شکوه راهی یکی از تالارهای عروسی در همان حوالی میشوند.
شایسته همچنین از پیوستن علی علایی، نادر فلاح و فرهاد شریفی به فهرست بازیگران "بیپولی" و اضافه شدن چند بازیگر حرفهای سینمای ایران در روزهای آینده به این پروژه خبر داد. از دیگر بازیگران فیلم میتوان به حامد بهداد، افسانه بایگان، امیر جعفری، سیامک انصاری، بابک حمیدیان و حبیب رضایی اشاره کرد. بهداد و علایی تنها بازیگرانی هستند که دومین همکاری خود را با نعمتالله پس از "بوتیک" تجربه میکنند. فیلمنامه "بیپولی" را نعمتالله و هادی مقدمدوست نوشتهاند و هدایت فیلم آن را تهیه میکند. داستان فیلم درباره زوجی جوان است که درگیر یک دوره بیکاری و بیپولی میشوند و سعی در حل مشکلات دارند، اما تلاش آنها اوضاع را پیچیدهتر میکند.
دیگر عوامل تولید فیلم سینمایی "بیپولی" عبارتند از علیرضا زریندست مدیر فیلمبرداری، کیوان مقدم طراح صحنه و لباس، اسحاق خانزادی صدابردار و رضا بختیاری دستیار کارگردان و برنامهریز.
منبع: خبرگزاری مهر
هاله:
خیلی خوشحالم که حامد بهداد در بی پولی بازی میکنه...امیدوارم تکذیب نشه!دوستان خوب و نازنینم...من کنکوری ام و الان هم یکماه مونده به کنکور...سال سومیه که تو کنکور شرکت میکنم و دیگه دلم نمیخواد به سال چهارم بکشه!! با همه ی این حرفها من وبلاگ رو میسپرم به هیوای عزیزم و حدود ۲ماه همه ی زحمتهای وبلاگ گردن هیوا خواهد بود...امیدوارم بعد از کنکور و در تابستان با اکران فیلمهای حامد بهداد و قبولی همه ی کنکوریهای وبلاگ با یه انرژی مضاعف توی وبلاگ ببینمتون...شاد و خرم و خندان...انشاا...
هیوا:
سلام
برای هاله عزیز قبولی در کنکور رو آرزو می کنم و البته برای همه کنکوریهایی که به وبلاگ سر میزنن. عرضم به حضور مبارکتون که امتحانات من هم تا چند وقت دیگه شروع میشه، ولی این به این معنی نیست که من فرصت آپ کردن و تهیه فایلهای تصویری رو نخواهم داشت.
در این دو ماه، تا آمدن هاله ی دانشجو
،سعی می کنم که حال و هوای وبلاگ همچنان تر و تازه بماند. از اونجا که فرصت سر زدن به نظراتتون با وقفه بیشتری صورت می گیره، بنابراین برای نظرات تایید میذارم تا بتونم کنترلی بر نظرات گاها (دور از جون همه شما عزیزان) مخرب، داشته باشم. قبلا از شما برای درک شرایط من و هاله تشکر می کنم.





